-
باران میبارد.
نمیدانم آسمان اشکِ غم میریزد یا اشکِ شوق.
- اشکِ کدام غم را میگویی؟
+ تولدی که صاحبش نباشد، غمگین نیست؟ هرسال این تولد را تکرار میکنیم، هرسال روی در و دیوار شهر مینویسیم بیا، هرسال برای شادباشِ روز فرخندهی میلادش جهان را پُر میکنیم از رنگ و شیرینی و شکلات. ولی باز هرسال بساط تولد را جمع میکنیم درحالی که مهمانِ صاحبِ تولد نیامده...
خیابان شلوغ است، از بعضی ماشینها صدای مولودیهایی در وصفِ حضرت صاحب الزمان با صدای باران در هم میآمیزد و خیابان را پُر میکند. با پرچمها و چراغهای رنگی شهر را چلچراغ بستهاند و رگهای شهر، نبضِ شادی میزنند. شوق روی لبهایم مینشیند و بغض پرده میکشد روی چشمهایم.
- باید برایت چهکار کنم؟ چطور باید بزرگ بیندیشم، بزرگ قدم بردارم و بلند فریاد بکشم؟ چطور باید خطِ زمانِ انتظار را که هزار و صد و نود و دو سال است در تاریخ کِش آمده، قیچی کنم تا بیایی؟ چطور سرباز و سردار باشم و سرباز و سردار برایت تربیت کنم؟ کاش خودت راه را نشانم دهی...
+ شاید همهچیز از خودمان شروع میشود. شاید باید قدمهای بزرگ را در جهانِ خودمان برداریم! شاید اگر جهانِ خودمان را بزرگ کنیم، آدمهای دیگر هم در جهانمان جا شوند و صدایمان را بشنوند.
- یعنی به گمانت، باید جهانمان را آنقدر وسیع و بزرگ کنیم که کالبدمان ترک بردارد و بترکد و جهان پُر شود از کهکشانِ ما؟
+ به گمانم، به گمانم همهچیز از همان اتاق کوچکِ غبارگرفتهی قلبمان شروع میشود...
هنوز باران میبارد و بوی خاکِ نمخورده مفرح ذات است. نمیدانم بارانِ غم است یا اشکِ شوقِ آسمان. شاید آسمان تو را میبیند و خوشحال است، و من نه... شاید روزی من هم با اشکِ شوقِ دیدارت، آسمانِ دنیا را بارانی کردم. شاید روزی، انشاءالله.
س.ف میرزائی
#مسطورات | #کاغذهایپراکنده
بزرگ شدن اونجاییه که دغدغهت دیگه تموم شدنِ خوراکیهات نیست، تموم شدنِ مواد غذایی داخلِ یخچاله :))))))))))))))))
تهران همیشه برایم شبیه پاییز است.
آسمانِ ابری، زمینِ خیسِ باران، درختهای نارنجی و سوز پاییزی و نمنمِ باران. تهرانِ تابستان و بهار را دوست ندارم. انگار که همهی اندوهش را در پسِ هفت قلم آرایش پوشانده باشد. انگار که زخمهای کهنه را در پس لباسهای رنگارنگ شهشهانی پنهان کرده باشد. تهران، پاییز و زمستانِ زخمخوردهی اندوهگین است. تهران، همیشه در پاییز و زمستان داغ میبیند. به جز آخرین روزهای اردیبهشت چهارصد و سه که نه فقط تهران، تمام ایران در مِهِ ورزقان گم شد و گرگهای درندهخو جانمان را دریدند. شاید پاییز سرد باشد، اما چه کسی گفت خاک سرد است؟ کدام خاک سرد است که داغِ دلِ ما هربار تازهتر از پیش میسوزد؟ این داغ، هربار که صدایش در تلویزیون میپیچد، هربار که یادِ منش و بزرگیاش میافتیم، هربار که سیلیِ مظلومیتش به صورتمان خنج میزند، هربار و هربار و هربار که طعم ناچاری و توقعاتِ بر باد رفته و سفرههای کوچکشده و عزت نفسهای زیرِ پا لگدمالشده در دهانمان گس میشود، بیش از قبل میسوزد. به قولِ کسی، راست میگفت که دلتنگی وقت و بیوقت نمیشناسد. وقتنشناس است. تنگ غروب و سرِ صبح و لنگِ ظهر و نیمهی شب حالیاش نیست. مثلا میآیی از غمِ چنبرهزده در رگهای این شهرِ اندوهگین بنویسی که یک به یک، داغها به خاطرت میآیند. داغِ محمدحسینِ حدادیان، داغِ فخریزاده، داغِ آرمان و روحالله، داغِ دوهزار و اندی شهیدِ مظلومِ امنیت، داغِ رئیسِ جمهورِ شهید. رئیسِ شهیدِ جمهور. راستی چه کسی گفت خاک سرد است؟
س.ف میرزائی
#مسطورات | #کاغذهایپراکنده
.
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَاأَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ
/ ۸۸ يوسف
#بارقهٔنور
این یک روایت از زندگی است.
امروز برای اولین بار، تنها از خانهمان در محلهی جدید بیرون رفتم. پیاده. اینجا همهچیز با محلِ زندگی قبلیام فرق میکند. خیابانها مملوء از انسانهایی هستند که هرکدام به کاری مشغولند. اغلبِ آنها، مادرها و بچههای مدرسهای هستند که فرم مدرسه تنِ کوچکشان را در بغل گرفته. کولهها و کتانیهای رنگارنگ مثل رنگینکمان بر قامت کوچهها و خیابانها کشیده شده.
اینجا پیادهروها خیلی باریکاند. به زحمت دو نفر از کنار یکدیگر عبور میکنند و به راهشان ادامه میدهند. حتی اغلب وقتی پشت سرِ یک مادر و کودکِ نوزادِ در کالسکهاش میرسیدم، یا مسیرم به موازاتِ پیرزن خمیدهقامت میرسید، نمیتوانستم سبقت بگیرم و به رسمِ خیابانهای خلوت و پیادهروهای عریضِ محل زندگی قبلیام با همان سرعتِ تندِ قدمهایم به مسیرم ادامه دهم. باید میایستادم، صبر میکردم، قدم کُند میکردم تا در فرصتی به خیابان بپیچم و چند قدم جلوتر دوباره به پیادهرو برگردم.
اینجا مردم زیاد چشم در چشمِ هم میشوند. یکجورهایی مجبورند باهم سلام و احوالپرسی کنند و همدیگر را بشناسند. مثلا من وقتی میخواستم از کنار خانمِ جوانِ چادری که کالسکهی فرزند شیرخوارش را در پیادهرو هُر میداد رد شوم، مجبور شدم آهسته ببخشیدِ محترمانه و دوستانهای بگویم تا کمی کنار بکشد. چنین برخوردهایی معمولا در محلهی خودمان پیش نمیآید. آدمها فقط وقتی همدیگر را بشناسند باهم حرف میزنند و الّا هرکس راه خودش را میرود.
اینجا پُر از خانههای کوچک است. برای همین هر کوچه تعداد زیادی آپارتمان، واحد و خانواده را در آغوش دارد. برای همین حتی بنبستهای کوچک هم شلوغاند؛ علیالخصوص اگر بچه مدرسهای داشته باشند. در محلِ قبلیمان خانهها بزرگ بودند و جمعیتِ کمتری در هر کوچه زندگی میکرد. برای همین اکثر کوچهها خلوت بودند و در طول روز، کم پیش میآمد که آدم رفت و آمدِ آدمهای دیگر را ببیند. یا همه با ماشین میرفتند و میآمدند و مجالِ زیارتِ همسایهها نبود.
امروز حتی دخترکی را دیدم که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. یک گچِ آبیرنگ در دستش داشت و روی دیوارها اسمِ موردعلاقهاش را مینوشت. نمیدانم چه اسمی بود، یا درواقع اسمِ چهکسی یا چهچیزی بود. اما با خطِ کودکانه و ذوق دخترکانهاش، به قدِ خودش رو دیوارها مینوشت «نونا». شاید جشنِ الفبا داشتند و حرفِ امروز «گ» بوده. «گ» مثلِ «گچ».
این یک روایت از زندگی است. زندگیای که با همهی فراز و نشیبها، مثل همهی وقتهایی که به سرعت قدم بر میداشتم یا به کُندی، در این محلهها جریان دارد. اینجا هنوز پر از کودکانیست که رویا دارند و زندگی در دستهای کوچکشان ورجهوورجه میکند. هنوز نمیدانم محلهی آرام و خلوتمان را دوست دارم یا اینجا را. ولی اینجا، زندگی بوی دیگری دارد.
س.ف میرزائی
#مسطورات | #سکانسهایهمینزندگی