eitaa logo
طائع.
58 دنبال‌کننده
17 عکس
3 ویدیو
0 فایل
طائِع: فرمان‌بردار نوشته‌های یک دانشجوی تبعیدی به علومج. "پلی‌لیستِ مداحی @OmBoka
مشاهده در ایتا
دانلود
|🌹☁️| - فرزند روح‌الله، روزگار غریبی‌ست روزگار ما.
این یک روایت از زندگی است. امروز برای اولین بار، تنها از خانه‌مان در محله‌ی جدید بیرون رفتم. پیاده. اینجا همه‌چیز با محلِ زندگی قبلی‌ام فرق می‌کند. خیابان‌ها مملوء از انسان‌هایی هستند که هرکدام به کاری مشغولند. اغلبِ آن‌ها، مادرها و بچه‌های مدرسه‌ای هستند که فرم مدرسه تنِ کوچک‌شان را در بغل گرفته. کوله‌ها و کتانی‌های رنگارنگ مثل رنگین‌کمان بر قامت کوچه‌ها و خیابان‌ها کشیده شده. اینجا پیاده‌روها خیلی باریک‌اند. به زحمت دو نفر از کنار یک‌دیگر عبور می‌کنند و به راه‌شان ادامه می‌دهند. حتی اغلب وقتی پشت سرِ یک مادر و کودکِ نوزادِ در کالسکه‌اش می‌رسیدم، یا مسیرم به موازاتِ پیرزن خمیده‌قامت می‌رسید، نمی‌توانستم سبقت بگیرم و به رسمِ خیابان‌های خلوت و پیاده‌روهای عریضِ محل زندگی قبلی‌ام با همان سرعتِ تندِ قدم‌هایم به مسیرم ادامه دهم. باید می‌ایستادم، صبر می‌کردم، قدم کُند می‌کردم تا در فرصتی به خیابان بپیچم و چند قدم جلوتر دوباره به پیاده‌رو برگردم. اینجا مردم زیاد چشم در چشمِ هم می‌شوند. یک‌جورهایی مجبورند باهم سلام و احوال‌پرسی کنند و هم‌دیگر را بشناسند. مثلا من وقتی می‌خواستم از کنار خانمِ جوانِ چادری که کالسکه‌ی فرزند شیرخوارش را در پیاده‌رو هُر می‌داد رد شوم، مجبور شدم آهسته ببخشیدِ محترمانه و دوستانه‌ای بگویم تا کمی کنار بکشد. چنین برخوردهایی معمولا در محله‌ی خودمان پیش نمی‌آید. آدم‌ها فقط وقتی هم‌دیگر را بشناسند باهم حرف می‌زنند و الّا هرکس راه خودش را می‌رود. اینجا پُر از خانه‌های کوچک است. برای همین هر کوچه تعداد زیادی آپارتمان، واحد و خانواده را در آغوش دارد. برای همین حتی بن‌بست‌های کوچک هم شلوغ‌اند؛ علی‌الخصوص اگر بچه مدرسه‌ای داشته باشند. در محلِ قبلی‌مان خانه‌ها بزرگ بودند و جمعیتِ کمتری در هر کوچه زندگی می‌کرد. برای همین اکثر کوچه‌ها خلوت بودند و در طول روز، کم پیش می‌آمد که آدم رفت و آمدِ آدم‌های دیگر را ببیند. یا همه با ماشین می‌رفتند و می‌آمدند و مجالِ زیارتِ همسایه‌ها نبود. امروز حتی دخترکی را دیدم که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. یک گچِ آبی‌رنگ در دستش داشت و روی دیوارها اسمِ موردعلاقه‌اش را می‌نوشت. نمی‌دانم چه اسمی بود، یا درواقع اسمِ چه‌کسی یا چه‌چیزی بود. اما با خطِ کودکانه و ذوق دخترکانه‌اش، به قدِ خودش رو دیوارها می‌نوشت «نونا». شاید جشنِ الف‌با داشتند و حرفِ امروز «گ» بوده. «گ» مثلِ «گچ». این یک روایت از زندگی است. زندگی‌ای که با همه‌ی فراز و نشیب‌ها، مثل همه‌ی وقت‌هایی که به سرعت قدم بر می‌داشتم یا به کُندی، در این محله‌ها جریان دارد. این‌جا هنوز پر از کودکانی‌ست که رویا دارند و زندگی در دست‌های کوچک‌شان ورجه‌وورجه می‌کند. هنوز نمی‌دانم محله‌ی آرام و خلوت‌مان را دوست دارم یا اینجا را. ولی اینجا، زندگی بوی دیگری دارد. س.ف میرزائی |
|✨| - و نور، همیشه نجات‌دهنده‌ست.
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقتِ بیست و یک بهمن صفر چهار- و آن‌گونه که پیروزی انقلاب بر ما مبارک شد.🎆🤍 / /
ذوالفقاریه برایم عزیز بود. خیلی عزیز. اما یک سالی هست که یک حساب دیگری رویش باز می‌کنم. یک سالی هست که یک جور دیگری قلبم را اسیر خودش کرده. هرقدر که همه‌ی اتمسفر طلائیه سَبُک و روان است برایم، ذوالفقاریه گیراست. زمین‌گیرم می‌کند. انگار که پاهایم را میخِ زمین کرده باشد و سرم را تا آسمان کشیده باشد. انگار که بال‌هایم سنگین شده باشند و نفس کشیدن جز آهسته و ریز، بی‌صدا، ممکن نباشد. داستانِ ذوالفقاریه و انسان‌هایی که در خاکش از خاکِ زمین بریدند را آن‌قدرها خوب نمی‌دانم، اما دلم این را می‌فهمد و درک می‌کند که انسان‌های این خاک، با همه‌ی مردمان این خاک‌ها فرق می‌کنند. آدم‌های این خاک، انگار که در میانِ یارانِ اباعبدالله |روحی‌ونفسی‌فداه| جرگه‌ای باشند برگزیده؛ تافته‌ای جدا بافته که شبیه نگینی سرخ بر رکابِ سیمینِ خاتمِ سیدالشهدا |علیه‌السلام| می‌درخشند. انگار کن که پیروان و مریدانِ مکتب حُر بن یزید ریاحی باشند در میان خیل عظیم عشاق حسین |علیه‌السلام|. ذوالفقاریه همیشه برایم سرخ است. سرخِ دستمال یزدی و رد خون روی پیراهن‌های یقه‌باز. سرخِ سبیل‌های داش‌مشتیِ به خون خضاب شده و چشمانِ غیرتمند خوش‌غیرت‌های بامرامِ جبهه‌ها. ذوالفقاریه با همه‌‌جای دنیا، با همه‌جای جبهه حتی فرق می‌کند و یک سالی می‌شود که بیشتر از قبل، خیلی بیشتر از قبل مرا زمین‌گیر کرده. زمین‌گیرِ چشمانی به وسعتِ آسمان ذوالفقاریه و مرامی شبیه به آدم‌های ذوالفقاریه. دو-سه سال پیش که در همین حوالی، درست وقتی که نگاهِ شاهرخ به نگاهم بود، چشم روی دنیا بستم و زندگی‌ام را با خودش بستم، انگار از همان روز بود که وساطتِ زندگی‌ام را خودش کرد پیشِ صاحبِ تقدیر؛ پازل زندگی‌ام را دست گرفت و نقش و نگار این روزها را خودش روی تکه‌های این پازل نقش زد. میانِ آدم‌های این سرزمین گشت و گشت و گشت، آن‌که را دوست داشت و او دوستش داشت سوا کرد و پیشانی‌اش را بوسید و برایم فرستاد. به چشم‌هایش رنگِ آسمان ذوالفقاریه را پاشید و به قلبش محبتِ قلب‌های پهلوانانِ ذوالفقاریه را نوشاند. یکی را که دوستش داشت سوا کرد و برایم فرستاد تا همیشه به خاطرم بماند زندگی‌ام را با او بسته‌ام. و او نامرد نیست... یک سالِ پیش که همین روزهایی در همین خاک بند دلم پاره شد و اشک چکه چکه با گره‌های قلبم روی خاک چکید، خودش وعده‌ی شیرینِ این روزها را داد؛ یقین دارم! گفت برو، بی‌معرفتی در مرامِ ما نیست دخترکِ دل‌شکسته. و من رفتم. باور داشتم به معرفتِ شاهرخ. باوری به گستت‌ناپذیریِ سیمِ اتصال خودش به خدایم. و همه‌چیز آن‌طور شد که از مرامِ مردانه‌ی او بر می‌آمد. حالا یک سالی هست که حساب دیگری رویش باز می‌کنم، بیشتر از قبل. انگار که بندِ دلم بند باشد به خاک ذوالفقاریه. انگار که بند زندگی‌ام را شاهرخ به بندِ انگشتش گره زده باشد و دلم را قرص کند. داستانِ ذوالفقاریه برایم داستانِ وصال است. داستان رسیدن، داستان مرام و مردانگی، داستانِ توسل، و داستان تسلیم... س.ف میرزائی ذوالفقاریه، آبادان. جمعه، بیست و چهار بهمن هزار و چهارصد و چهار.
دوست خوب نعمت است، خصوصا در سفر. توی این سفر نمی‌دونم اگر نجمه نبود بهم چطور می‌گذشت اما حالا، دیالوگ‌های مفید داریم، راجع به موضوعات مهم و هیجان‌انگیز حرف می‌زنیم، حرف و گفتمان و عقیده و باور مشترک داریم، چیزهای جدید از این دیالوگ‌ها یاد می‌گیریم و انگار وقتی که باهاش حرف می‌زنم، اطلاعات توی ذهنم سر جای خودشون قرار می‌گیرن و چهارچوب‌بندی می‌شن. گاهی اوقات صرفِ حرف زدن با نجمه ذهنم رو مرتب می‌کنه، باورهام رو محکم می‌کنه و من رو به ایستادگی روی آرمان‌هام وادار می‌کنه. خدایا برام حفظش کن و عاقبت بخیرمون کن.
دیشب، اولین تجربه‌ی بله‌برون حاج حسین از زندگیِ راهیان‌نوری‌ام بود. وقتی که روی خاک‌های شلمچه نشسته بودیم و نسیم از کربلا می‌آمد و به کربلا می‌رفت. درست همان وقتی که پالتوی سبز را روی شانه‌هایم انداخته بودم و تسبیح کشکول را در دست می‌چرخاندم، گفتم. گفتم که تا وقتی که نگیرم، از اینجا نمی‌روم. من دست خالی بر نخواهم گشت. مگر آدم چندبار در زندگی‌اش می‌تواند شب‌های قدرِ شلمچه را به جان بنوشد؟ مگر چقدر قرار است زنده باشیم که بخواهیم با دست‌های خالی، همان‌طور که آمده‌ایم- رو سیاه و شرمنده، همان‌طور برگردیم؟ قرآن را باز کردم. «فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ۖ ذَٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ/ هود ۶۵» دلم لرزید. و انگار که زمین زیر پایم دهان باز کرده باشد و در جهنمی ژرف سقوط کرده باشم. آیه‌ی بعد «فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا صَالِحًا وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَمِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ ۗ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ/ هود ۶۶» شبیه ریسمانی ظریف دستم را میانِ خلأ داشت و بارقه‌ای نور بر چشم‌های وحشت‌زده‌ام پاشید. آیه‌ی بعد «وَأَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ / كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا ۗ أَلَا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ ۗ أَلَا بُعْدًا لِثَمُودَ / هود ۶۷ و ۶۸» ریسمان را برید و مرا به اعماق جهنمِ افکارم انداخت. رعشه به جانم افتاد و چشم‌هایم سفید شدند. این داستان من نیست. نباید که داستانِ من باشد. شبِ آرزوهای شلمچه، قرار است این‌طور تیشه به ریشه‌ی جانم بزنی؟ شاید هنوز آن‌قدرها هم ناامیدکننده نباشم. شاید هنوز ناقةالله را سر نبریده باشم. شاید هنوز ناقه‌ی فطرتم رامِ تو باشد خدایا! وجودم لرزید. با هر کلمه‌ی حاج حسین، با هر جمله‌ای که اشک می‌دواند در چشم‌های ترسیده‌ام، با هر روایتش از آن‌ها که به عاقبتِ خیر رسیدند، وجودم لرزید. قرآن را پس از همان چهارمین آیه‌ی صفحه، بستم و به نجمه باز گرداندم. دلم به آشوب افتاده بود و آرزو می‌کردم کاش هوا بیشتر بود برای نفس کشیدن. حاج حسین گفت: «شهدا اومدن بهت نفس بدن.» باز اشک در چشم‌هایم دوید. «اصلا دوسم دارن؟» «بچه‌ها اینجا اومدن‌تون نه رزق و روزیه نه قسمت، اینجا فقط دعوته. شهدا دعوت‌تون کردن چون باهاتون کار دارن...» دانه‌ی تسبیح انداختم. «نمی‌خوای یه نشونه بهم بدی دلم قرص شه؟» حاج حسین روضه‌ی علمدار خواند و نشانه را به دستِ قلبم سپرد. آخ، عموی ماهم. ای ماه‌ترین عموی دنیا... دیگر سراغِ آیه‌هایم نرفتم. سوره‌ی هود، آیاتِ ۶۵ الی ۶۸. شب گذشت در حالی که هنوز منتظر نشانه بودم. یک تسبیح، یک جمله‌ی کوتاه از زبانِ دیگری، نمی‌دانم؛ شاید یک رویا. شب گذشت و در اتوبوس نشستیم تا از مبدأ پادگان شهید باکری به موقعیت شهید علم‌الهدی نقل مکان کنیم. نجمه قرآن باز کرد. آیاتی را که شبِ گذشته نیت کرده بود و به جانش هبه داده بودند. باز نیت کردم. هراس داشتم. هراس داشتم از آن‌که باز خدایم اخم بر چهره بنشاند و وعده‌ی عذاب را چون مذابِ داغ بر قلبِ تب‌دارم بریزد. قرآن را بوسیدم. بوسه‌ای طولانی و در پی‌اش آرامشی رقیق در شریان‌های وجودم پیچید. قرآن را باز کردم. «يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ/ هود ۵۱» ابهام و شوق در هم آمیختند و در چشم‌هایم برق انداختند. «وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ/ هود ۵۲» هیجان‌زده لب گزیدم و نور آیات را با تمام وجود نوشیدم. پاسخِ امروز، صفحه‌ی پیشینِ پاسخِ دیشب بود. «کامل بخون.» آیه‌ی بعد و بعد و بعد و بعد و بعد. صفحه را وروق زدم در حالی که از خواندنِ داستانِ هود و عاد سرخوشی در وجودم سرریز شده بود. چقدر شیرینی خدای من. چقدر قصه شنیدن از زبان تو را دوست دارم هنگامی که اسرار را در کلماتِ قصه‌هایت می‌ریزی و نور لطافت و عطوفت و مهرت را با همین قصه‌ها به وجودم تزریق می‌کنی. صفحه‌ی بعد همان آیاتِ دیشب بود. همان پاسخ‌های کوبنده و دردناکی که کامم را با خیالِ عذابم تلخ کرده بود. «کامل بخون، تا تهش.» دوباره آیات را خواندم. و این‌بار آیه‌ی بعد. «وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَىٰ قَالُوا سَلَامًا ۖ قَالَ سَلَامٌ ۖ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ/ هود ۶۹» ستاره‌ای در مردمکِ چشم‌های سرخوش و منتظرم متولد شد و قلبم محکم‌تر کوبید. آیه‌ی بعد و بعد و بعد. و بعد «قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۖ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ۚ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ/ هود ۷۳» نه، ناامید نمی‌شوم. آه دخترکم.