یه سال پیش یه نفر برگشت بهم گفت تو جزوِ دستهی ادمایی هستی که وقتی هستی، نیستی، ولی وقتی نیستی، هستی! گفتم یعنی چی!؟ گفت وقتی هستی انقد فکرِ دغدغههای ادمی که حضور خودت گم میشه لای همه چی! نمیذاری آب توو دل ادم تکون بخوره. حواست به همه چی هست جز خودت، و نمیذاری حواس کسی به تو باشه. دغدغههاتو نمیدی دست مردم؛ ولی دغدغههای ادمو دست میگیری! وقتی ادم ازت فاصله میگیره تازه جای خالیِ بودنت حس میشه! انقد قوی حس میشه که ادم طاقت نمیاره نبودنتو.
آف شو بدونه اینکه به کسی بگی؛ هرکار میخای بکن بدونه اینکه به کسی بگی؛ یهویی با همه بد شو بدون اینکه دلیلشو به کسی بگی؛ با هرکی میخای هرجا برو و به کسی توضیح نده؛ زندگیتو بکن و هیچ چیزی رو به کسی نگو چون زندگیه توعه و به کسی
ربطی نداره.
فکر میکنم بخش بزرگی از رها کردن، پذیرفتن باشه. اینکه بپذیری یه موضوعی تموم شده، اینکه بپذیری که نباید به ای کاش ها و اگرها فکر کنی، چون دیگه مسئله اونجوری تو میخوای بازسازی نمیشه، اینکه بپذیری به قضایا به شکل دیگه ای نگاه کنی تا آسیب نبینی.
دقت کردم باهرکی آشنا میشم و دوست میشیم اوضاع زندگیش اکه اوضاع زندگی من آتیشه اون خاکستره!
شاید قلبت مثل قبل نشه، شاید دیگه اون آدم سابق نشی، شاید دیگه مثل قبل فکر نکنی،شاید آسیبی که به روحت خورده ترمیمش زمان ببره، اما همین که فهمیدی چجوری زندگی کنی و چجوری زندگیتو بسازی کافیه، همین که فهمیدی از دل تاریکی نور پیدا کنی کافیه،همین که بقیه گفتن دووم نمیاری و دووم آوردی کافیه...