مامانم تحمل شنیدن هیچیو نداره بعد بازم روزی ۱۵ بار میاد تو اتاقم میگه چت شده باهام حرف بزن بیا برو زن واسه من ادا درنیار.
درد، درده ولی وقتی درد روحی با درد جسمی ترکیب میشه از درد میگذره و به مرحله پایان یعنی انفجار نزدیک میشه. یادمه از خیلی وقت پیش اسم این مرحله رو انفجار گذاشتم که برخی ماهها واقعا این مرحله رو تجربه میکنم و سال به سال داره شدتش بیشتر میشه.
گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم!
چون یه روزی ..
یه ساعتی،.
حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم!
در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم.
اصل ماجرا اینجاست!
شب و روزای زیادی گذشت تا عوض شدم، قوی شدم، شبایی که کنج اتاقم نشستم و تا صبح گریه کردم، یهو میرفتم تو فکر و ساعت ها بعد به خودم میومدم و از فکرت میومدم بیرون، درست و حسابی زندگی نمیکردم، کنج اتاقمو ترجیح میدادم به همه جا، دوست داشتم تنها باشم، صبح تا شب هنذفری تو گوشم بود و فقط اهنگایی رو گوش میدادم که تو فرستاده بودی، خاطره بود برام، حتی با آهنگایی که هم میخندیدم هم گریه میکردم، میرفتم تو فکرت و وسط گریه هام میخندیدم من همه اینارو کشیدم، من روزها کنج اتاقم درد کشیدم، به بدیات، به کارایی که کردی فکر کردم، فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم و پاشدمو قوی تر از قبل شروع کردم، قوی تر، پخته تر، جسور تر، اما دیگه نبودم اونی که بتونی با حرفات ناراحتش کنی، از دیوار اتاقم بپرس، من خیلی باهاش حرف زدم، اون میدونه که قوی بودنه الانِ من به راحتی بدست نیومده ...
یه سال پیش یه نفر برگشت بهم گفت تو جزوِ دستهی ادمایی هستی که وقتی هستی، نیستی، ولی وقتی نیستی، هستی! گفتم یعنی چی!؟ گفت وقتی هستی انقد فکرِ دغدغههای ادمی که حضور خودت گم میشه لای همه چی! نمیذاری آب توو دل ادم تکون بخوره. حواست به همه چی هست جز خودت، و نمیذاری حواس کسی به تو باشه. دغدغههاتو نمیدی دست مردم؛ ولی دغدغههای ادمو دست میگیری! وقتی ادم ازت فاصله میگیره تازه جای خالیِ بودنت حس میشه! انقد قوی حس میشه که ادم طاقت نمیاره نبودنتو.
آف شو بدونه اینکه به کسی بگی؛ هرکار میخای بکن بدونه اینکه به کسی بگی؛ یهویی با همه بد شو بدون اینکه دلیلشو به کسی بگی؛ با هرکی میخای هرجا برو و به کسی توضیح نده؛ زندگیتو بکن و هیچ چیزی رو به کسی نگو چون زندگیه توعه و به کسی
ربطی نداره.