سلام صبح زیباتون بخیر ☕️ 🌸 😊
صبحی پر از آرامش 🌸
سلامتی ✨
موفقیت 🌸
انرژی مثبت🌸
و خبرای خوش✨
براتون آرزو میکنم🌸🙏🌸
@Jameeyemahdavi313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: سه شنبه - ۱۱ آبان ۱۴۰۰
میلادی: Tuesday - 02 November 2021
قمری: الثلاثاء، 26 ربيع أول 1443
🌹 امروز متعلق است به:
🔸زین العابدین و سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين عليهما السّلام
🔸باقر علم النبی حضرت محمد بن علی عليه السّلام
🔸رئيس مكتب شيعه حضرت جعفر بن محمد الصادق عليهما السّلام
❇️ وقایع مهم شیعه:
ا 🔹امروز مناسبتی نداریم
📆 روزشمار:
▪️8 روز تا ولادت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام
▪️12 روز تا ولادت امام حسن عسکری علیه السلام
▪️14 روز تا وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
▪️38 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها
▪️46 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Jameeyemahdavi313
#سلام_مولای_من♥
سلامی از ذره ای کوچک
به روشن ترین خورشید ...
سلامی از قلبی مضطرب
به بزرگترین آرامش ....
سلامی از چشمانی منتظر
به زهرایی ترین یوسف ...
سلامی از من که تنهاترینم
به تو که مولای منی،
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#مدیریت_زمان ⭕️ یه نکته بسیااااار مهم که باید بهش دقت بشه اینه که : 👈🏼 زمان عمر ما همون میزان زند
#مدیریت_زمان
🔸 وقتی کسی از دنیا میره به چه معناست؟
یعنی دیگه "زمانش" تموم شده.
💢 مثلا میبینی فلانی در روز اول ماه صفر فوت کرد. یعنی زمان این آدم تا روز اول ماه صفر بوده. هر روزی که برای ما میگذره در واقع زمان های ما برای زندگی هست که داریم میگذرونیم.
👈🏼 وقتی ما برای یه کاری یک ساعت وقت میذاریم یعنی به اندازه یک ساعت #عمر خودمون رو براش گذاشتیم.
چه موقع میشه اهمیت این یک ساعت رو فهمید؟
🔺 موقع مرگ...
زمان مرگ که میرسه یه دفعه ای بهت بگن میخوای یک ساعت دیگه زندگی کنی؟
چی جواب میدی.....؟!
#مدیریت_زمان
⭕️ موقع مرگ اگه به ما بگن حاضری یک ساعت دیگه بهت عمر بدیم؟
با تمام وجود میگیم بلللللله....!😰
💢 همین یک ساعتی که خیلی وقتا ما الکی هدر میدیم یه دفعه ای اونجا اهمیت خودش رو نشون میده.
برای یه نفر اگه پول خرج کنی اصلا ارزش این رو نداره که بخوای برای کسی زمان خرج کنی...
❇️ این یک قاعده مهم در زندگیت باشه که برای "زمانت" بیشتر از هر چیزی ارزش قائل بشی.
#مدیریت_زمان
🔸🔶 ما باید برای مصرف زمان خودمون "خیلی خسیس باشیم". اما خب متاسفانه در فرهنگ ما اگه کسی نسبت به زمانش خسیس باشه اطرافیانش از دستش ناراحت میشن🙄.
💢 مثلا توی یه جلسه ای یا مهمانی همه دور هم نشستن و دارن حرفای الکی میزنن. اگه وسط جلسه یه نفر بخواد بره سراغ مطالعه یا یه کار مفید دیگه، همه از دستش ناراحت میشن!
🔸 میگن بشین حالا چند دقیقه میخوایم حرف بزنیم و خوش باشیم دور همدیگه!
بعد کافیه که طرف بگه من نمیخوام زمان خودم رو هدر بدم!☺️
اونوقت ببینید چه حرف و حدیثایی در بارش در میارن توی فامیل!
✅ آقا این بنده خدا #زمان براش مهمه. این که بد نیست. بد اینه که برای شما زمان مهم نیست... زمان ما عمر و جان ماست...
🔷🔸 چقدر خوبه که در خانواده های تنهامسیری این رفتار باب بشه که همه افراد برای زمان خودشون و زمان دیگران ارزش قائل باشند و کسی انتظار نداشته باشه دیگران براش وقت اضافی بذارند.
در خانواده شما اوضاع چطوره؟!
❇️ برای اعضای خانواده و فامیل چقدر زمان مهمه؟!
🔷 به نظرم اگه همه شما همت کنید و مطالب مدیریت زمان رو توی گروه های خانوادگی و فامیلی منتشر کنید کم کم این فرهنگ ارزشمند در فامیلتون نهادینه خواهد شد😌
ان شالله...🌹
@Jameeyemahdavi313
🔰🌸🔰
❣خداوند از قول لقمان در سورهی لقمان میفرماید: صورتت را با تکبر از مردم نگردان و در روی زمین با غرور راه نرو. خداوند هیچ وقت متکبرِ مغرور و فخرفروش را دوست نمیدارد.
حُسن خلق و حُسن کلام داشته باشید و متواضع و فرمانبردار در برابر خداوند و متواضع در برابر خلق خداوند باشید.
اهل تکبر و فخرفروشی نباشید. تمام نعمتها را از خداوند و موقت بدانید.
یکی از شکرگزاریهای عملیِ نعمتهای خداوند، بهرهمند کردن بندگان خدا از این نعمتهایی است که به شما داده است.
آنها را هم سهیم کنید. فقط برای خودت نگیر و فخر نفروش.
🌻امام جعفر صادق علیهالصّلاةوالسّلام میفرماید: بنده آن کسی است که خودش را هيچ وقت مالک نمیبیند.
🔰استاد اخلاق حاج آقا زعفری زاده حفظه الله تعالی
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
☀️بسم الله الرحمن الرحیم☀️
✨امروز چهارشنبه
12 آبان 1400 هجرے شمسى🗓
27 ربیع الاول 1443 هجری قمرے🗓
3 نوامبر 2021 ميلادى🗓
ذکر روز چهارشنبه صد مرتبه:
#یاحی_یاقیوم🌷
✨دعای برکت روز:
🍀امام صادق(ع):وقتى صبح دمید بگو:
(الحَمدُللهِ فالِقِ الإِصباحِ، سُبحانَ رَبِّ المَساءِ وَالصَّباحِ،اللّهُمَّ صَبِّح آلَ مُحَمَّدٍ بِبَرَکَةٍ و عافِیَةٍ،و سُرورٍ و قُرَّةِ عَینٍ.اللّهُمَّ إنَّکَ تُنَزِّلُ بِاللَّیلِ وَالنَّهارِ ما تَشاءُ، فَأَنزِل عَلَیِّ و عَلى أهلِ بَیتی مِن بَرَکَةِ السَّماواتِ وَالأَرضِ رِزقا حَلالاً طَیِّبا واسِعا تُغنینی بِهِ عَن جَمیعِ خَلقِک)َ.
📘بحار الأنوارج87/ص356
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
✍امام صادق (عليه السلام):
🌹خداوند اختيار همه كارها را به مؤمن داده اما اين اختيار را به او نداده است كه #ذليل باشد.مگر نشنيده اى كه خداوند متعال مى فرمايد: «و عزّت از آنِ خداست···»؟پس،مؤمن عزيز است و ذليل نيست.مؤمن از كوه نيرومندتر است؛زيرا از كوه با ضربات تيشه كم مى شود،اما با هيچ وسيله اى از دين مؤمن نمى توان كاست.
📚میزان الحکمه،جلد هفتم.
#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
@Jameeyemahdavi313
#تلــنگــــــر
📢 بیایید از این به بعد، #نماز رو با توجه به معانیش بخونیم که وقتی میگیم👇
🕋 ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین(حمد)
✨تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
👆یاد بگیریم:↶
حتی برای بزرگترین #مشکلات هم، نباید به هر دری بزنیم و هر کاری بکنیم❌
✅ فقط☝️یک در رو بکوبیم و ازش کمک بخواهیم.
🌸🌸🌸🌸
@Jameeyemahdavi313
🌸امام صادق علیهالسلام:
هُوَ المُفرِّجُ الكُرَبِ عَن شیعَتِه بَعد ضَنكٍ
شَدیدٍ وَ بَلاءٍ طَویل
🌼اوست برطرف کننده گرفتاریها از شیعیانش (آنهم) بعد از زندگیهای سخت و طاقتفرسا و بلاهای طولانی
📚الزامالناصب ص١٣٨
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
#سخنبزرگـان💡
دعا برای ظهور؛
دعوت امام زمان؏ـج است،
و گناه؛ در بستن به روی امام!
اول باید در را باز ڪرد،
سپس مهمان دعوت ڪرد!
ترڪ گناه اخلاص در دعوت است،
وگرنه دعا لقلقه زبان و تعارف است.
#آیتاللهبھجت_ره
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#مدیریت_زمان 🔸🔶 ما باید برای مصرف زمان خودمون "خیلی خسیس باشیم". اما خب متاسفانه در فرهنگ ما اگه ک
#مدیریت_زمان
💠 حاج احمد آقا فرزند عزیز حضرت امام رحمت الله علیه تازه داماد شده بودند.
❇️ وقتی که آقا سید احمد برای اولین بار با خانمشون میان نجف، منزل امام، نصف شب میرسن و امام هم ازشون پذیرایی میکنه و مشغول صحبت میشن.
🔺 بعد یه مقدار که با هم صحبت میکنند امام میرن داخل یه اتاقی و چند دقیقه بعد برمیگردن. بعد از چند دقیقه صحبت، بازم این کار تکرار میشه.
🔹 عروس خانواده میپرسه پس حاج آقا خمینی کجا میرن و میان؟ چرا این جلسه شیرین رو هی ترک میکنند؟
🔶 بعد خانم حضرت امام میفرماید: امام همیشه مقید به "نماز شب" هستند و اگرچه شما مهمان هستید ولی خب نماز شبشون رو باید سر وقتش به جا بیارند...
#مدیریت_زمان
❇️ امام مقید بودند که نماز شب رو هم قطعه قطعه به جا میاوردند تا یه مقدار سختی بیشتری تحمل کنند و به قدرت روحی بیشتری دست پیدا کنند...
🔶 در واقع زمانی رو که امام برای مناجات با خدا اختصاص داده بودند حاضر نشدند که برای فرزند دلبندشون که خیلی هم ایشون رو دوست داشتند بذارند.
هر چیزی باید سر جای خودش باشه.
✔️ البته خب اگه جایی ضرورتی باشه اشکالی نداره آدم یکمی برنامه رو بهم بزنه ولی خب در مجموع خوبه که آدم هر کاری رو سر وقتش انجام بده.
🔸 مثلا نماز اول وقت خوبه ولی خب اگه یه کار مهمی مثل نجات جان یه نفر هم در این بین باشه آدم باید نمازش رو سریع قطع کنه.
#مدیریت_زمان
💢 واقعا توضیح دادن ارزش زمان کار بسیار سختی هست! صد سال دیگه همه ماها میتونیم توی عالم برزخ دور هم جمع بشیم و در مورد ارزش زمان صحبت کنیم!!!😊😌
🔹 اون موقع همه دقیقا متوجه هستیم که "ارزش هر یک ثانیه چقدر هست!"
در مجموع همیشه باید مراقب باشیم که "وقت کسی رو بی جهت نگیریم". باید مراقب باشیم وقت کسی رو ضایع نکنیم.
✅ بزرگان ما همیشه دقت زیادی در استفاده از زمان داشتند و از کوتاه ترین زمان هاشون هم برنامه ریزی میکردن که استفاده کنند.
🔺 خیلی از وقت های ما به عنوان وقت مرده محسوب میشه ولی آدم موفق کسی هست که از همون وقت های مرده بتونه استفاده کنه👌🏼.
🔸 مثلا زمان بین آماده شدن غذا یا زمان انتظار برای اتوبوس یا تاکسی، زمان پیاده روی و ...
از این زمان ها میتونید برای کارای مختلف خصوصا مطالعه استفاده کنید.
💥🌹 و پیشنهاد ویژه ما اینه که از این زمان ها برای گوش دادن صحبت های زیبای استاد پناهیان استفاده کنید که با یه تیر صد تا هدف رو بزنید 😊
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#پارت_صد_و_چهارم #عبور_زمان_بیدارت_میکند💗 با دستش به من اشاره کرد. با تردید همانجا ایستادم و نگ
#پارت_صد_و_پنجم
#عبور_زمان_بیدارت_میکند🌺
آقا رضا با آن پلیسها صحبت کوتاهی کرد و بعد کنارم ایستاد و گفت:
–دیگه میتونیم بریم.
من هنوز هم به پریناز زل زده بودم.
با دیدن حالتم به جنارهی پریناز اشاره کرد و گفت:
–الان که ترس نداره، از هر وقت دیگهایی بیآزارتره. اون موقع ترس داشت که از ریل خارج شده بود.
–ریل؟
اشاره کرد که به طرف ماشین برویم و جواب داد:
–آره، بعضیها مثل قطاری هستن ڪه از ریل خارج شدن، ممڪنه آزاد باشن ولی راه به جائی نمیبرن، آخرشم تا روی ریل برنگردن نمیتونن مسیرشون رو ادامه بدن، البته اگه منفجر و اوراقی نشده باشن، برگردوندنشون سر ریل خیلی سخته.
البته این دختره که منفجر شد و خیلیها رو هم با خودش سوزوند. امروز خودش سوت پایان رو واسه خودش زد. بازی تموم شد دیگه فرصتی نداره.
دزد گیر ماشین را زد و تعارف کرد که سوار شوم.
در عقب را باز کردم و نشستم و به این فکر کردم که اگر پریناز یک قطار از ریل خارج شده است و منفجر شده، چه کسانی را با خودش سوزانده، او که تک و تنها و غریب اینجا مرده، ولی در مورد سوت پایان بازی متوجهی منظورش شدم. شک ندارم که با چیزهایی که دیدم پریناز بازنده این بازی بود. ولی مگر بازنده بازی را هم تنبیه میکنند.
ناخوداگاه بلند فکر کردم و سوالم را پرسیدم.
–مگه مثلا تو فوتبال بازنده بازی رو هم توبیخ میکنن. پایش را روی گاز گذاشت و همانطور که به روبرو خیره بود گفت:
–کسی که سوت رو از داور بگیره و خودش آخر بازی رو اعلام کنه، آره، حسابی مواخذه میشه چون حق این کار رو نداشته و پا گذاشته روی روند طبیعی بازی. درحقیقت با این کارش سیستم همه چیز رو به هم ریخته و از زمانی که در اختیارش بوده درست استفاده نکرده. این توهین خیلی بزرگ و نابخشودنیه،
تازه اونایی هم که بازی رو میبازن مواخذه میشن چه برسه به کسی که مثل این دختره خودش یهو زمین رو ترک میکنه. لبهایش را کج کرد و ادامه داد:
–آدمم اینقدر خودسر و بیتوجه.
نفسم را بیرون دادم و به این فکر کردم حالا پریناز در چه وضعتی است. با آن موجودات وحشتناک چه میکند. کاش میشد دوباره برگردد و جبران کند.
سرم را به پنجره ماشین تکیه دادم و چشمهایم را بستم. هوا سرد بود، کمی در خودم جمع شدم و چیزهایی را که دیده بودم را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.
نمیدانم چقدر گذشت که با ترمز ماشین چشمهایم را باز کردم. آقا رضا با کسی تلفنی صحبت میکرد انگار یکی از دوستانش بود. میخواست برود دنبالش که بروند و ماشین را بیاورند. تلفنش که تمام شد بدون این که به عقب برگردد گفت:
–شما پیاده بشید برید داخل، من برم سراغ ماشین.
هوا تاریک شده بود و باد سردی میوزید.
مانتو پشمیام را بیشتر دور خودم پیچیدم و به طرف داخل حیاط بیمارستان دویدم.
وارد سالن بیمارستان که شدم خانواده راستین را دیدم. همهشان آمده بودند. مادرش اشک میریخت و نورا در کنارش نشسته بود و دلداریاش میداد.
مریم خانم با دیدن من بلند شد و به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و گفت:
–ممنونم عزیزم. آقارضا بهم زنگ زد و گفت که چقدر خودت رو به خاطر راستین به خطر انداختی، الهی عاقبت به خیر بشی، خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.
فقط لبخند زدم. بقیه هم آمدند و تشکر کردند.
خانمی کنار نورا ایستاده بود که شباهت زیادی به نورا داشت. کنجکاوانه نگاهش کردم.
نورا دستم را گرفت و آن خانم را به من و من را به او معرفی کرد. وقتی فهمیدم مادرش است با تعجب پرسیدم:
–واقعا؟
نورا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
آن خانم جلو آمد و دستش را دراز کرد. بعد از خوش و بش، نگاهی به همسر نورا انداختم. با لباس روحانیت سر به زیر گوشهایی ایستاده بود. بعد دوباره به مادر نورا نگاه کردم و لبخند زدم. نورا کنار گوشم گفت:
–اصلا به هم نمیان نه؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
–نه اونا به هم میان، نه تو به مامانت. آخه تو چادری، همسرت روحانی، چطوری مادرت اینقدر حجاب شل و راحتی داره؟
–خب منم قبلا همینجوری بودم دیگه، ولی حالا دلم نمیخواد حتی یک لحظه به گذشتم برگردم.
متفکر پرسیدم:
–آقاتون از این موضوع ناراحت نیست؟
–اون که همیشه خودش و امثال خودش رو مقصر میدونه، میگه ماها کم کاری کردیم بعد دستش را بین من و خودش و شوهرش و مادر شوهرش چرخاند.
–منظورت چیه؟
–منظورم همهی ماست. خودمون، البته این نظر حنیفه، میگه میریم خارج از کشور کافرها رو مسلمون میکنیم اونوقت هم وطنای خودمون هم اونجا هم اینجا از دین گریزون هستن.
–خب این به ماها چه مربوطه، بعضیها اینجوری دوست دارن دیگه، بیخیال. حالا بگو راستین چی شد؟ کجا بردنش؟
بیاعتنا به سوالهایم گفت:
–به ما مربوط نیست؟ اگه قرار بود هر کس بره یه گوشه سرش تو زندگی خودش باشه و بگه به من چه مربوطه که دیگه اسممون رو نمیشه بزاریم آدم. یعنی تو اینقدر خودخواهی میخوای تنهایی بری بهشت؟
با این حرفش دوباره یاد پریناز و آن صحنههای وحشتناک افتادم.
–من که شک دارم برم بهشت ولی کلا میترسم، چون میدونم هر جایی غیر بهشت خیلی وحشتناکه، دلم نمیخواد کسی اون موجودات وحشتناک رو ببینه، چه برسه باهاشون زندگی کنه، ولی خب وقتی کسی حرف گوش نمیکنه و راه خودش رو میخواد بره ما چیکار کنیم؟
–من فکر میکنم که اگه مدام یادمون بیاریم که خدا ما رو تنهایی نمیخواد و میگه هر کاری میکنید گروهی باشه و حواستون به همدیگه باشه تلاشمون رو بیشتر میکنیم. اینجور که حرف میزنی ادم فکر میکنه یه سر رفتی جهنم و برگشتیا.
از حرفش موهای تنم سیخ شد.
–خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر. نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم.
لبخند زد و مضحک نگاهم کرد.
–بهشت رو ندیدی دست مردم؟ یه کمم از اون تعریف کن.
موضوع را عوض کردم و پرسیدم:
–میگما، اصلا مگه بهشت واسه این همه آدم جا داره، اول، آخر، یه سری باید برن جهنم دیگه.
نورا جوری خندید که مریمخانم سرش را بالا آورد و نگاهش کرد.
کفشم را به کفشش زدم.
–هیس، چیکار میکنی، اینجا ایرانهها، برادرشوهرت رو تخت بیمارستانه اونوقت تو میخندی؟ اونم جلوی چشم مادر شوهرت؟ خارجی بازی درنیار.
دستش را جلوی دهانش گذاشت.
–خدا نکشه تو رو دختر با این حرفهات. خب چیکار کنم آخه یه چیزایی میگی که نمیتونم نخندم. چقدر خودم رو کنترل کنم.
خندهاش را جمع کرد.
– دختر بامزه، خونههای بهشتی اونقدر بزرگن که فقط، توی یکی از اتاقهایو خونت، میتونی همهی بهشتیها رو جا بدی.
به صورتش زل زدم.
–مگه میشه؟ حالا هر خونهایی مگه چند تا اتاق داره؟
لبهایش را بامزه جمع کرد.
–این بستگی به کارهای خودت داره که چند خوابه بخوای.
لبهایم کش آمد.
–من همون یدونه خواب از سَرمم زیاده، اتاق اضافی به چه دردم میخوره آخه. مگه چند نفرم. به من یدونه بدن دستشونم میبوسم.
دوباره نورا خندهاش گرفت، ولی اینبار لبهایش را محکم روی هم فشار داد و در دلش خندید.
دوباره گفتم:
–جدی میگم. به چه دردم میخوره؟
نگاهش را به سقف داد و خودش را متفکر نشان داد و سعی کرد جدی باشد.
–اگه جواب سوالی که ازت میپرسم رو درست بدی، جوابت رو میگیری.
–تو که سوال من رو جواب ندادی، ولی تو بپرس.
چشمکی زد و گفت:
–اگه منظورت آقا راستینه، حالش خوبه، توضیحش رو بعدا برات میگم.
حالا جواب این سوالم رو بده ببینم. فرق تلگرام و توییتر و اینیستاگرام تو چیه؟
–وا! یهو از بهشت رفتی به جهنم که...
–حالا تو فرقشون رو بگو...
–اوم...خب هر کدوم واسه یه کاریه، مثلا توی تویتر نمیشه فیلم گذاشت و فقط متنهای کوتاه میزارن. محتواهاشونم با هم فرق داره. کلا کار کردهاشون متفاوته،
تلگرامم همینطور، با اون دوتای دیگه خیلی فرقشه. مثلا نمیشه وسط ماه رمضون عکس یا فیلم ناهار خوردنت رو به ملت نشون بدی و بعد توی پستهای بعدیت از احترام به حقوق و عقاید دیگران حرف بزنی و بگی خارجیها به حقوق همدیگه بیشتر احترام میزارن.
لبخند زد و انگشت سبابه و شصتش را به هم چسباند.
–درسته، پس هر کدوم یه کارایی دارن. اتاقهای بهشت هم همینطورن، البته این کجا و اون کجا، اصلا قابل مقایسه نیستن، ولی فکر کنم بشه تا حدودی درکش کرد.
هر اتاقی که اونجا بهمون میدن یه کارایی داره که هر کدوم یه جور مخصوصی کارمون رو راه میندازه. اونجا که بریم میفهمیم چقدرم اتفاقا به اتاقها نیاز داریم.
چادرش را روی سرش مرتب کرد و ادامه داد:
–در ضمن تو خارج ضعیفترها به حقوق قویترها احترام میزارن، چون مجبورن وگرنه از روی انسانیت به ندرت کسی کاری برای کسی انجام میده.
خیلی دلم میخواد به همهی اونها چیزیهایی که وجود داره رو نشون بدم. در مورد همین بهشت اطلاعات بهشون بدم. مطمئنم روی خیلیهاشون تاثیر میزاره و از اون زندگیهای نکبتی نجات پیدا میکنن.
–وا! خب خودشون برن بخونن، تحقیق و سرچ رو پس واسه چی گذاشتن.
آه پر دردی کشید.
–آخه تو نمیدونی اونجا چه خبره، اونقدر ذهن آدمها رو از همون بچگی پر از مسائل بیارزش و سرگرمیهای مهیج و برنامههای تلویزیونی متنوع و انواع تفریحات میکنن که اجازهی فکر بهشون نمیدن. جوری ذائقهی اونها رو به میل خودشون تغییر میدن و وابستشون میکنن به رنگ و لعابهای پوچ که اگر اونها رو ازشون بگیرند احساس بدبختی میکنن. اونا خیلی غرق شدن، چون دولتمرداشون اینطور میخوان، بهترین راه هست برای ادامه دادن به ظلمهاشون. متاسفانه بعضی از همین ایرانیها هم گول ظاهر تر و تمیز اونها رو میخورن.
در حالی که از داخل گندیدن. مثل یه کیک گندیده که با خامه و توت فرنگی تزیینش کردن و گذاشتنش پشت ویترین. تا سالها اونجا زندگی نکنی متوجهی این چیزها نمیشی. البته در صورتی متوجه میشی که تو هم مثل اونا سرگرم نشده باشی.
اونا کمکم دارن با مردم کل دنیا این کار رو میکنن.
به مادرش اشاره کردم.
–چرا این حرفهات رو مادر خودت جواب نداده؟ اون حرفهات رو قبول نداره؟
لبخند زد.
–مادرم خیلی تغییر کرده.
با تعجب پرسیدم:
–مطمئنی؟
–آره، اون قبلا همون بهشت و جهنم رو هم قبول نداشت.
ابروهایم بالا رفت.
–پس چقدر تو اذیت شدی.
–خیلی... برام یه کابوس بود که نکنه مامانم با اون اعتقاد از دنیا بره، خیلی دعا میکردم.
سرم را پایین انداختم و به بقیهی توضیحاتش در مورد نوع پوشش مادرش گوش کردم. آخر حجاب مادرش اصلا قابل مقایسه با خودش نبود. کم حجاب بود و با نورا و شوهرش اصلا سنخیت نداشت.
گوشم به نورا بود ولی تمام فکر و ذهنم پیش راستین بود. خجالت میکشیدم برای بار دوم سراغ راستین را بگیرم.
حرفهایش که تمام شد ضربهایی به پهلویم زد و گفت:
–بیا بریم یه جا بشینیم که دیگه اصلا نمیتونم سرپا بمونم.
نگاهی به شکمش انداختم و هین کوتاهی کشیدم.
–خب زودتر بگو، با این وضع از کی اینجا سرپا موندی، باور میکنی اصلا یادم رفته بود که بارداری.
–میدونم، اونقدر حواست پرت بعضیها هست که کلا هیچی یادت نمیمونه.
نگاهم را به کفشهایم دادم و سکوت کردم.
–حتما الانم میخوای بدونی آقا راستین کجاست.
نگران نباش، گفتم که خوبه، بردنش ازش آزمایش بگیرن که ببینن عفونت پاش داخل خونش وارد شده یا نه. مادر شوهرمم بیچاره میترسه که جواب آزمایش مثبت باشه.
مرا با خودش به طرف ردیف صندلیها برد.
از حرفش دلشوره گرفتم. روی صندلی نشستم و پرسیدم:
–اگه وارد خونش بشه خیلی بده؟
–انشاالله که چیزی نیست. اگر اون طورم باشه درمان داره.
فکری کردم و گفتم:
–آخه معلوم نیست که از کی زخمش عفونت کرده، اگه مدت طولانی بوده، شاید امکانش باشه که...
نورا حرفم را برید و همانطور که به حرف زدن مادر و مادرشوهرش چشم دوخته بود آرام گفت:
–پیش خودمون باشه، دکتر گفته احتمالا عفونت وارد خونش شده، چون مثل این که راستین علائمش رو داشته.
–چه علائمی؟
–مثلا تب، فشار خون. حالا میخوان بدونن چقدر عفونیه، تا دکتر بتونه دارو تجویز کنه و درمانش رو شروع کنه.
نگران شدم. صورتم را با دست پوشاندم.
دستهایم را گرفت و گفت:
–اینجوری نکن، مادر شوهرم شک میکنه، مشکلی نیست که...
–اگه مشکلی نیست پس چرا به مادرش نگفتید که توی خونش عفونت هست.
پوفی کرد و سرش را تکان داد و گفت:
–یکی بیاد تو رو بگیره، به مامانش نگفتیم چون دیگه حساس شده، حالا فکر میکنه چی شده...
بعد با لبخند صورتم را طرف خودش چرخاند و با لبخند گفت:
–الان میخوام یه چیزی بهت بگم که شاخ دربیاری.
با اشتیاق نگاهش کردم.
–چی شده؟
–اگه گفتی مامانم واسه چی امده ایران؟
–خب معلومه، امده به تو سر بزنه.
–اون که آره، ولی دلیل مهمترش اینه که چون اونم شاخ درآورده امده من رو با خودش ببره.
به مادرش نگاه کردم و با تعجب پرسیدم:
–چرا ببره؟ یعنی میخوای بری؟
–میخواد اونجا برم آزمایش تا ببینه دکترهای ایران درست گفتن اثری از مریضیم دیگه نیست یا نه.
با دهان باز نگاهش کردم.
–راست میگی؟ تو دیگه مریض نیستی؟ حالت خوب شده؟
بغض کرد و سعی کرد جلوی سریز شدن اشکش را بگیرد.
–آره اُسوه، باورت میشه؟
بغلش کردم.
–معلومه که باورم نمیشه، چطور باور کنم؟ اون حال نزار تو آخه چطور یهو خوب شد. مگه میشه؟
خودش را عقب کشید.
–البته کاملا خوب نشدم. ولی دکتر گفت احتمال این که دوباره حالم مثل قبل بشه خیلی کمه.
من هم بغض کردم.
–خیلی برات خوشحالم نورا. خدارو شکر.
دستمال کاغذی از کیفش درآورد و بینیاش را گرفت.
–مادرم باور نمیکنه، میگه باید باهاش برم تا دکترهای اونور تشخیص بدن.
اخم کردم.
–ولی بعضی از دکترهای ایران تو دنیا تک هستن که...
شانهایی بالا انداخت.
–چه میدونم، کلا ایران رو باور نداره. البته من که نمیرم. حنیف گفت خودش کمکم مادرم رو قانع میکنه که مسافرت برام خوب نیست و تا زایمانم پیشم بمونه.
👇🔔 این داستان ادامه دارد 🔔👇
⏰ ادامه رمان ، هر شب ساعت ۲۲:۰۰
✍نویسنده : لیلا فتحی پور
@Jameeyemahdavi313
باهم بخوانیم 💚
برای سلامتی امام زمان عج
سلامتی کادر درمان
#قرآن صفحه ۴۷
@Jameeyemahdavi313
کاش امروز طعم یک انار رسیده و تازه بدهد...
شیرین،سرخ،زیبا❤️
سلام صبحتون بخیر روزتون سرشار از موفقیت😊🌸
@Jameeyemahdavi313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: پنجشنبه - ۱۳ آبان ۱۴۰۰
میلادی: Thursday - 04 November 2021
قمری: الخميس، 28 ربيع أول 1443
🌹 امروز متعلق است به:
🔸حضرت حسن بن علي العسكري عليهما السّلام
❇️ وقایع مهم تاریخی
تبعيد "امام خميني"(ره) از قم به تركيه توسط ايادي رژيم فاسد پهلوي (1343ش)
• كشتار دانش آموزان در دانشگاه تهران توسط مزدوران رژيم پهلوي و روز دانش آموز (1357ش)
• تسخير لانه جاسوسي آمريكا و روز مبارزه با استكبار جهاني (1358ش)
• آغاز هفته تربيت اسلامي (13 تا 19 آبان)
📆 روزشمار:
▪️6 روز تا ولادت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام
▪️10 روز تا ولادت امام حسن عسکری علیه السلام
▪️12 روز تا وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
▪️36 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها
▪️44 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Jameeyemahdavi313
باهم بخوانیم 💚
برای سلامتی امام زمان عج
سلامتی کادر درمان
#قرآن صفحه ۴۸
@Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💧کاش باران بودم
و غم پنجره را میشستم🪟
و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده🪟🥀
از سر عشق ندا میدادم❤️
پاک کن پنجره از دلتنگی🪟
که هوا دلخواه هست🌧
گوش کن باران را☔️
که پیامی دارد🌩
دست از غم بردار🥀
زندگی کوتاه هست🤩
باز کن پنجره را🪟
روز نو در راه هست🤩
سلام. صبحتون بخیر
@Jameeyemahdavi313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: جمعه - ۱۴ آبان ۱۴۰۰
میلادی: Friday - 05 November 2021
قمری: الجمعة، 29 ربيع أول 1443
🌹 امروز متعلق است به:
🔸صاحب العصر و الزمان حضرت حجة بن الحسن العسكري عليهما السّلام
❇️ وقایع مهم شیعه:
ا 🔹امروز مناسبتی نداریم
📆 روزشمار:
▪️5 روز تا ولادت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام
▪️9 روز تا ولادت امام حسن عسکری علیه السلام
▪️11 روز تا وفات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
▪️35 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها
▪️43 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Jameeyemahdavi313
#سلام_مولاے_مڹ♥
ما بہ طلوع صبح دل انگیز ظہورت
بسیار مشتاقیم اگر چہ در تمناے
لحظہ بہ لحظہ ایڹ وصڸ ڪاهلیم
بہ یاریماڹ بیا
و خودت براے فرج دعاڪڹ
تا امیدماڹ بہ هر چہ زودتـر آمدنت،
شعلہور شود و قلبہایماڹ آرام بگیرد
و نواے جاڹهایماڹ گردد
#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفرج🌼
@Jameeyemahdavi313
حالی بده همیشه بخوانم دعا فقط
فهمی به من بده که بخواهم تو را فقط
دردی حواله کن که بفهمم چه میکشی؟
بی فایده ست ناله ی آقا بیا فقط
پایی بده که در به در خیمه ات شویم
فانی شویم در جَلَوات شما فقط
هوشی بده که وقت بلایا و فتنه ها
تکیه کنیم بر غم آل عبا فقط
جانی بده به پای نگاهت فدا کنم
پرپر زدن ز عشق تو دارد صفا فقط...
عزمی بده به دغدغه ی تو عمل کنیم
کی میشود وصال تو با ادّعا فقط؟!
شوری بده شرر بزند بر شعور من
آهی بده به سوی تو باشد رها فقط
سوزی بده به سینه ی من تا که روز و شب
روضه بخوانم از شَه کرببلا فقط
روزی خبر بده به غلام سیاه خود...
یک شب بیا به خیمه ی ما...بی صدا فقط
ما از کسی به جز تو نداریم انتظار
عالم درست میشود... آقا بیا فقط!
🌤ألـلَّـھُـمَــ؏َـجِّـلْلِوَلـیِـڪْألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313
🔰🔰
🔰
💬 کسی که راهش را از امام زمان ارواحنافداه جدا کرده و کاری به حضرت ندارد،
مانند همان هایی است که امام حسین علیهالسّلام را تنها گذاشتند، راهشان را جدا کردند و دنبال زندگیشان رفتند.
☘اصل زندگی، هدف و سعادت ما، با
امام زمان بودن است.«سَعِدَ مَنْ وَالَاكُمْ»
🌸ماشیعه هستیم، این اعتقادات ماست،
باید عمل کنیم.
🔰استاد اخلاق حاج آقا زعفری زاده
حفظه الله تعالی
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
@Jameeyemahdavi313