eitaa logo
جانان؛🇮🇷
365 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
2.1هزار ویدیو
10 فایل
من از آن روز که در بند توام آزادم:) پایان؟!شهادت‌ان‌شاءالله!" کپی؟باذکرصلوات‌برای ظهورآقاامام‌زمان(عج)🕊💚 https://harfeto.timefriend.net/17721441390730 شنوای حرفاتون!✨️
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۴ روز تا عید غدیر...😍❤️
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شَبِـتون‌‌‌امام‌رضایی••¡ッ✨️ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!••📿🤲🏻 یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ🕊❤️
جانان؛🇮🇷
『بسم‌اللھ‌ِ الذی‌خَلقَ‌الحُسَیۡن؏ !』
『بسم‌اللھ‌ِ الذی‌خَلقَ‌الحُسَیۡن؏ !』
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمو عباس... ضمانت کن برایم... دلم کرببلا می‌خواهد...🥺❤️
۱۳ روز مانده به عید غدیر...😍✨️
توصیه آقا برای انتخابات : به گذشته شخص نگاه کنید...✌🏻🇮🇷
جانان؛🇮🇷
منبع.هادیون #شهیدانہ
نام : شهید محمدرضا دهقان امیری تولد : 26 / فروردین / 1374 محل تولد : تهران شهادت : 21 / آبان / 1394 محل شهادت : سوریه _ حلب سن : 20 مزار : تهران _ گلزار شهدای علی اکبر چیذر خلاصه ای از زندگی : سلام و درود شهدا بر شما ، من محمدرضا فرزند دوم و پسر اول خانواده ی دهقان هستم ، یک دهه هفتادی . من از پایان دوره ابتدایی وارد بسیج شدم و با پدرم در مجالس مذهبی و هیئت های عزاداری و اردوهای راهیان نور شرکت می کردم . علاقه به معارف و تحصیلات حوزوی باعث شد رشته معارف را انتخاب کنم و در دانشگاه عالی شهید مطهری ادامه تحصیل دهم و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق اسلامی بودم که در آبان ماه سال 1394 با عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شدم . چون دو دایی ام شهید شده بودند من از کودکی با مفهوم شهید و شهادت آشنا بودم و در این مسیر قرار گرفتم و علاقه خاصی به مطالعه سیره شهدا داشتم که همزمان با آخرین روز های ماه محرم الحرام سال 1394 ، در نبرد با تروریست های تکفیری در حومه حلب طی عملیات محرم ، به لطف خدا خلعت شهادت نصیب من هم شد . مادر شهید : من و دخترم با هم بودیم . محمد داشت با دخترم صحبت می کرد و من همزمان صحبت هایشان را گوش می کردم که به دخترم گفت : به مامان بگو برام زن بگیره که من وسط حرفهایش آمدم و گفتم تو هنوز بچه ای! به محض اینکه متوجه شد من حرفهایش را گوش می ‌دهم یکدفعه گفت که مامان گوشی را بگیر می‌خواهم با شما صحبت کنم . بعد شروع به صحبت کردن کرد و گفت : دعا کن شهید بشوم . من همیشه یک جمله داشتم و هر موقع این صحبت‌ را می کرد به او می گفتم نیتت را خالص کن و او همیشه در جواب به من می گفت باشه ! نیتم را خالص می‌کنم ولی این دفعه یک مدل دیگر جوابم را داد و گفت : مامان به خدا نیتم خالص شده! حتی یک ناخالصی هم در آن وجود ندارد . وقتی این جمله را گفت بدون هیچ مقدمه‌ ای به او گفتم که پس شهید می‌شوی . بعد گفت : جان من ! گفتم آره محمدرضا حتما شهید می‌شوی . تا این را گفتم یک صدای قهقه خنده از آن طرف بلند شد و بلند بلند داد می‌زد و می‌گفت مامان راضی ام ازت . بهش گفتم حالا خودت را اینقدر لوس نکن . بعد محمدرضا گفت : مامان یک چیز بگم دعایم می‌کنی دعا کن که پیکرم بدون سر برگردد . وقتی این را گفت من داد زدم سرش و گفتم اصلا محمدرضا اینجوری برایت دعا نمی‌کنم شهید شوی . گفت : نه ! پس همان دعا کن که شهید شوم . منبع.هادیون