هدایت شده از 🌸دختــران چــادری🌸
25.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️خُنک بنوشید!
#فلسطین
🆔 @Clad_girls | دختران چادری
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شَبِـتونامامرضایی••¡ッ✨️
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••📿🤲🏻
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ🕊❤️
#کلام_الله
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
جانان؛🇮🇷
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
جانان؛🇮🇷
🌸 دُعــــــــای عهــــــــد🌸 ✨اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِيمِ وَ رَبَّ الْكُرْسِيِّ الــرَّفِي
دعای عهدامروز تقدیم شهید دهقان امیری 🕊💚
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمو عباس...
ضمانت کن برایم...
دلم کرببلا میخواهد...🥺❤️
#قمربنیهاشم
جانان؛🇮🇷
منبع.هادیون #شهیدانہ
نام : شهید محمدرضا دهقان امیری
تولد : 26 / فروردین / 1374
محل تولد : تهران
شهادت : 21 / آبان / 1394
محل شهادت : سوریه _ حلب
سن : 20
مزار : تهران _ گلزار شهدای علی اکبر چیذر
خلاصه ای از زندگی :
سلام و درود شهدا بر شما ، من محمدرضا فرزند دوم و پسر اول خانواده ی دهقان هستم ، یک دهه هفتادی .
من از پایان دوره ابتدایی وارد بسیج شدم و با پدرم در مجالس مذهبی و هیئت های عزاداری و اردوهای راهیان نور شرکت می کردم .
علاقه به معارف و تحصیلات حوزوی باعث شد رشته معارف را انتخاب کنم و در دانشگاه عالی شهید مطهری ادامه تحصیل دهم و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق اسلامی بودم که در آبان ماه سال 1394 با عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شدم .
چون دو دایی ام شهید شده بودند من از کودکی با مفهوم شهید و شهادت آشنا بودم و در این مسیر قرار گرفتم و علاقه خاصی به مطالعه سیره شهدا داشتم
که همزمان با آخرین روز های ماه محرم الحرام سال 1394 ، در نبرد با تروریست های تکفیری در حومه حلب طی عملیات محرم ، به لطف خدا خلعت شهادت نصیب من هم شد .
مادر شهید :
من و دخترم با هم بودیم . محمد داشت با دخترم صحبت می کرد و من همزمان صحبت هایشان را گوش می کردم که به دخترم گفت : به مامان بگو برام زن بگیره که من وسط حرفهایش آمدم و گفتم تو هنوز بچه ای!
به محض اینکه متوجه شد من حرفهایش را گوش می دهم یکدفعه گفت که مامان گوشی را بگیر میخواهم با شما صحبت کنم . بعد شروع به صحبت کردن کرد و گفت : دعا کن شهید بشوم .
من همیشه یک جمله داشتم و هر موقع این صحبت را می کرد به او می گفتم نیتت را خالص کن و او همیشه در جواب به من می گفت باشه ! نیتم را خالص میکنم ولی این دفعه یک مدل دیگر جوابم را داد و گفت : مامان به خدا نیتم خالص شده! حتی یک ناخالصی هم در آن وجود ندارد .
وقتی این جمله را گفت بدون هیچ مقدمه ای به او گفتم که پس شهید میشوی . بعد گفت : جان من ! گفتم آره محمدرضا حتما شهید میشوی .
تا این را گفتم یک صدای قهقه خنده از آن طرف بلند شد و بلند بلند داد میزد و میگفت مامان راضی ام ازت . بهش گفتم حالا خودت را اینقدر لوس نکن .
بعد محمدرضا گفت : مامان یک چیز بگم دعایم میکنی دعا کن که پیکرم بدون سر برگردد . وقتی این را گفت من داد زدم سرش و گفتم اصلا محمدرضا اینجوری برایت دعا نمیکنم شهید شوی . گفت : نه ! پس همان دعا کن که شهید شوم .
منبع.هادیون