6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⎚| #شریان_عاشقی
#روز_عرفه ‹ 🤲🏻💗 ›
-چرامیگناگهکسیماهرمضانروازدستداد،
دیگهفرصتیجزروزعرفهبراجبراننداره؟!🤫
┈────•⊹ ⸼࣪ 💚⊹ ⸼࣪ •────┈
◗ #أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
خبر فوری و بسیار مهم
هموطنان گرامی:
توجه توجه....
طبق اطلاعیه بیمارستاني:
(نوشابه وآب معدنی ) جدیدی وارد بازار شده
به نام ومارک ((لاندا و آکوا لند)
.
...به هیچ وجه به هیچ وجه استفاده نکنید که ظرف مدت 72 ساعت الی ۱هفته، صد در صد سبب مرگ می شود.
لطفا اطلاع رسانی کنید
خواهشاً کپی کنید همه در جریان باشند.
"رفع خطر احتمالی واجب است.
لطفا اطلاع رسانی کنید
به نظر میرسد این نوشابه سمی توسط گروهی غیرمجاز و در کرج وبصورت غیربهداشتی توزیع میشود
,,فقط زود,بفرستید,,توهرگروهی هستید,,هرکه برايتان مهم است، این مطلب مهم را برايش بفرست. تاکنون استفاده ازاین نوشابه واب معدنی، جان ۲کودک و۵ فرد بزرگسال را در شهرهای تهران.کرج.قزوین.همدان گرفته است...
به نقل ازوالدین کودکي که در رستورانی بین راهی و برای رفع تشنگی کودک خوداقدام به خریداب معدنی (لاندا و آکوا لند) کرده اند، بعدازنوشیدن اب، این کودک.بلافاصله دچارحالت تهوع شده وبه کما میرود....و دربیمارستان فوت ميكند.
خواهشمندم که این مطلب رادرتمامی گروه ها.بستگان ودوستان نشردهند...تاعزیز دیگری ازدست نرود
.سرهنگ مرتضی موسویان.
#ارسال ازاقای دکتربریمانی متخصص داخلی#
جانان؛🇮🇷
نام : شهید علی هاشمی
تولد : 10 / شهریور / 1340
محل تولد : اهواز
شهادت : 4 / تیر / 1367
محل شهادت : جزیره ی مجنون
سن : 27
مزار : بهشت آباد اهواز
خلاصه ای از زندگی :
سلام من علی هاشمی هستم که سال ۱۳۴۰ در اهواز متولد شدم .
بعد از تولدم متوجه شدند که پاهایم سالم نیست و من را به دکترنشان دادند و چند روز بعد از تولدم پاهایم را شکستند و تا زانو گچ گرفتند . تا یک سال هر ماه گچ پاهایم را عوض می کردند .
من فرزند بزرگ خانواده ای کم بضاعت اما مذهبی ، بودم که بدلیل انتقال شغل پدرم مجبور به مهاجرت به شمال کشور شدیم و 3 سالی را با سختی بسیار در آنجا زندگی کردیم که مشقت و سختی زندگی آنجا باعث شد که یکی از خواهرانم که تنها 14 روز داشت به علت سرما درآنجا از دنیا برود .
پس از سه سال دوباره به اهواز بازگشتیم و در محله حصیرآباد ساکن شدیم و دوران کودکی و نوجوانی من در محله حصیرآباد سپری شد .
در کودکی تفسیر قرآن و درس اخلاق را از برنامه های خودم قرار دادم و با علاقه و ارادتی که به نماز داشتم مرید و مؤذن مسجد شدم .
پس از پیروزی انقلاب به قصد خدمت به نظام وارد کمیته انتقلاب شدم و سپس به همراه حسین علم الهدی ، آقایی و ... جهت تشکیل بسیج و سپاه تلاشهای بسیاری کردیم و در آغاز تشكيل سپاه پاسداران از كميته به سپاه انتقال يافتم و بعد از مدتی به عنوان فرمانده سپاه حميديه منصوب شدم .
در طی این سالها ، هیچ گاه از تحصیل علم غافل نبودم و همزمان با مبارزات گسترده انقلابی در عرصه های علمی هم موفق بودم . به گونه ای که در رشته پزشکی دانشگاه مشهد قبول شدم و در حالی که خودم را برای بورس شدن در دانشگاه های آمریکا آماده می کردم ، با توجه به شروع جنگ تحمیلی ترجیح دادم که باید در جنگ حضور داشته باشم و دانشگاه جنگ را برگزیدم .
بعد از شروع جنگ تحمیلی و با گسترش محورهای عملیاتی ، تیپ 37 نور را در محور حمیدیه تشکیل دادم و با این یگان ، در عمليات الی بيت المقدس و آزادسازي خرمشهر شركت موثر داشتیم و توانستیم به عنوان اولین محور منطقه ، غرب خوزستان را از لوث بعثی های متجاوز آزاد و پاکسازی کنیم .
در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ 37 نور منحل شد و من فرمانده سپاه سوسنگرد شدم و بعدها ، از دل همین سپاه ، قرارگاه نصرت پدید آمد .
در سومین سال جنگ ، آقای محسن رضایی ، من را به فرماندهی قرارگاه سری نصرت انتخاب کرد . قرارگاه نصرت پیچیده ترین و پر رمز و رازترین قرارگاه دوران جنگ بود .
عملیات خیبر ثمره یک سال تلاش شبانه روزی نیروهای قرارگاه نصرت بود . این عملیات اولین عملیات آبی - خاکی جنگ و اولین عملیاتی بود که دهها یگان رزمی سپاه ، در سطحی بسیار وسیع توانستند باتلاق ها و نیزارهای منطقه هور را پشت سر بگذارند که این در نوع خود حرکتی بی نظیر و تاریخی بود .
یک سال بعد را نیز، قرارگاه نصرت در تدارک عملیات بدر بود . عملیاتی که بسیاری از ستارگان این قرارگاه را به حجله شهادت فرستاد .
من در سال 1363 ازدواج کردم که حاصل آن یک دختر به نام زینب و یک پسر به نام محمدحسین بود .
در تیر ماه سال 1366 به فرماندهی سپاه ششم امام صادق منصوب شدم که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان ، لرستان و پدافند منطقه هور از کوشک تا چزابه را در اختیار داشت .
من و همرزمانم در شناسايي ها آن چنان به هور مسلط شدیم که فرماندهان ارشد سپاه مانند محسن رضايي ، علی شمخانی ، محسن رشید و... را با لباس مبدل عربی به داخل خاک عراق برده و محورهای عملیاتی را از نزدیک به آنها نشان دادیم . همچنین فرماندهان یگان ها مانند مرتضي قرباني ، محمد باقر قاليباف ، شهيد احمد كاظمي ، شهيد مهدي باكري و شهيد ابراهيم همت را با بلم به هور بردیم و اين فرماندهان از صبح تا شب در كنار دجله مي نشستند و ياداشت برداري مي كردند . با اينكه عراقي ها در جزاير حضور داشتند بازديد فرماندهان ارشد جنگ بدون هيچ اتفاقي انجام میشد و اين نشان از تسلط افراد قرارگاه نصرت به هور را داشت .
خرداد و تيرماه 1367 وضعيت جبهه ها تغيير كرد و تمام دنيا پشت سر صدام قرار گرفت تا با حمايت از او جنگ به نفع عراق پايان داده شود حتي مجوز استفاده از سلاح هاي غير متعارف و شيميايي را به او دادند .
من و يارانم كه مسئول حفظ جزاير مجنون بودیم در روز چهارم تیر ماه سال 1367، مورد حمله ی گسترده و همه جانبه بعثی ها برای بازپس گیری منطقه هور قرار گرفتیم . من آن زمان ، در قرارگاه خاتم4، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر بودم .
هیچ کس به درستی نمی داند که در آن روز دردناک ، چه بر سر سرداران قرارگاه نصرت آمد . هلیکوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم4 به زمین نشستند و من و همراهانم سراسیمه از قرارگاه خارج شدیم و در نیزارها پناه گرفتیم و دیگر هیچ ...
جانان؛🇮🇷
در قرارگاه خاتم 4 نهایتاً 13 نفر ماندند و عقب نشيني نكردند . بعد از سقوط جزاير 7 نفر بازگشتند ، 2 نفر اسير شدند و من به همراه 3 نفر ديگر مفقودالاثر گشتیم .
پس از آن ، جستجوی دامنه داری برای یافتن من آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید . از طرف دیگر، بیم آن می رفت که افشای ناپدید شدن یک سردار عالی رتبه سپاه ، جان من را که شاید به اسارت درآمده بودم را به خطر بیاندازد ، به همین سبب تا سالها پس از پایان جنگ ، نام من کمتر برده میشد و از سرنوشت احتمالی من با حزم و احتیاط فراوانی سخن به میان نمی آمد .
نه مراسمی برایم گرفته شد ، نه یادوارهای برگزار شد و نه یادمانی به نامم برپا گردید . اما پس از سقوط صدام هم خبری از سرنوشتم به دست نیامد .
سرانجام در روز 19 اردیبهشت سال 1389، اخبار سراسری خبر کشف پیکر من اعلام شد و مادر صبورم پس از 22 سال انتظار، بقایای پیکر من را در آغوش کشید .
💌 منبع هادیون