🍊برای محیا با فلفل اضافه:
(جوجه اوتاکوی چوچو فن)
دیگر عادتش شده بود،چیزهایی روی پارچهی زندگی اش ریخته شده بود که هرچقدر میشست و میسابید ردشان نمیرفت.
با انگشت روی میز ضرب میگرفت،دفترش را خطخطی میکرد،روی سائدش خراش هایی ناشی از خاراندن عصبی بود.
دختر درون آیینه با موهای وحشی و چشمان سیاه و قرمز هیچ شباهتی با دختری که ساعت ها پای همان آیینه موهایش را مدل میداد و سایه های رنگی میزد نداشت.🪞
گویی آن دختر تک بعدی میخواست او را بکشد و او راهی برای فرار از او نداشت.
آخر هیچکجای دنیا کتابی ننوشته بودند برای چگونگی رهایی از دست نفس خود.
به شیء سردی که با استیکر های انیمه ای تزئین شده بود پناه برد.تنها دلخوشی اش آن لپتابی بود که اورا به یاران الکتریکیاش وصل میکرد که همانطور که بود قبولش میکردند و او نیز با آنها همزاد پنداری میکرد.
اسم لپتابش را Hope گذاشته بود💻
شنیدهاید که میگویند امید از قدرتمندترین کلمات ممکناست؟
شاید همین امیدش بود که وقتی میخواست لکهای را از صفحهی لپتاب پاک کند دستش را درون مانیتور کشید و در جایی که آسمانش آبی بود و نه خاکستری،چشم باز کرد.
پسری با موهای نارنجی و استایل سیاه بالای سرش خم شده بود و درحالی که با کلاهش برای صورت او سایهای ساخته بود داشت براندازش میکرد🐈
در دوردست ها تابلوی
«آژانس کارآگاهی مسلح»
به چشمش میخورد. امید!
#tobe
𝔗𝔥𝔢 𝔧𝔢𝔰𝔱𝔢𝔯 𝔪𝔢𝔪𝔬𝔯𝔦𝔢𝔰
🍊برای محیا با فلفل اضافه: (جوجه اوتاکوی چوچو فن) دیگر عادتش شده بود،چیزهایی روی پارچهی زندگی اش ریخ
بخاطرت رفتم خلاصهی بانگو رو خوندم 😔
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات.
اونوقت فکر کن کاغذ کادوم که چنین متنی روشه چقدر قشنگ میتونه باشه:)
⚜:شما رو آشنا میکنم با آقا ولورن،اولین و ساید آخرین OCمن:)
ازش واقعا خوشم اومد فکر نکنم عوضش کنم✓
🎻•🗡•♦️•⚜•🗝•⏱•🎭~
#myArtworks ✨
و خب بلاخره بعد از کلی سهلانگاری صفحهی اول دفترم رو به اتمام رسوندم.
اون طلاییهای گوشه هم فلزین و کاغذی نیستند.
🎪•🪐•🤡•⭐️•🃏•🍎~
#myArtworks
https://eitaa.com/Mmmann/1428
خیانت😒
حالا که اینطوره منم میرم دست دختره که گفتی دستشو نگیر رو میگیرم😏
https://eitaa.com/petrichor_mc/442
بقیه ونگوگ بودن اینو بیشتر دوست داشتم✨
https://eitaa.com/petrichor_mc/444
یه اینجور متنی بگو برام،گهگاهی منم ازینا درست میکنم اما ایده برای متن ندارم.
🌌برای زینب/پتریکور:
دقیقا نمیدانست از کی اما، تا جایی که حافظه اش او را همراهی میکرد آن را داشت.
اول یک بوم بزرگ بود به رنگ سفیدی خالص. با کشیدن چند خطخطی ضریف با مداد شروع شد که بعدا به راحتی پاکشان میکرد.بعدتر با آبرنگ لکه هایی پاشید که بعدها متوجه شد که رنگ ها را بی فکر و نابجا و از سر بی فکری اضافه کرده و با اینکه آبرنگ اثر کمی دارد اما بوم دیگر به خلوص قبل نبود..🎨
هرچه بزرگتر میشد لکه ها تیرهتر و پر رنگ تر میشدند تا اینکه دیگر اثری از پاکدامنی نبود.به هقهق افتاد ، نشست و به پایهی بوم نقاشی تکیهزد و سرش را لای دستانش گرفت.این تمام کاری بود که از پسش بر میآمد.
با صدایی خشخش مانند سرش را بالا آورد و مردی را در حال رنگ کردن بومش با گواش سفید دید.رنگ های قبلی هنوز آن زیر خودنمایی میکردند اما حالا بهتر بود. چرا داشت این لطف را به او میکرد ؟ براشی ترک خورده را برداشت که خیلی وقت بود طرز کار کردشرا از یاد برده بود و به سمت بوم او رفت،براش را در رنگ زد و به سمت بوم مرد برد.سرش را چرخاند و دید که از از قبل دارد نگاه میکند؛ چشم در چشم شدند..🖌
#tobe