گریه میکرد،گریه اش ادامه داشت و باز هم خواهد گریست،مگر میشد چنین دردی با تنها چند قطره اشک تمام شود؟به هر دری کوبید برایش باز نکرد،کار خودش بود،خودش باید انجام میداد و این قلبش را به درد میآورد.
گویی چشمانش را با آبرنگ به سرخی کشانیده بودند.
بینیاش را بالا کشید و به درگاه خدا شکایت کرد( چرا من؟)
سپس باری دیگر بینیاش را بالا کشید و به خورد کردن باقی پیاز ها پرداخت🧅🔪
هدایت شده از ٭PETRICHOR٭
برای:the memories of the weirdo
از طرف: پتریکور
این تیمچه مال دوران قاجاره؛هم زمان که خیلی زیباست خودمونی هم بهنظر میاد:
مینیمال❌نقوش ایرانی✅
#cameraman
روزی که رفته بودیم باغکتاب.
درسته پام خورد شد از شیش ساعت راه رفتن و آخرم هیچ نخریدم اما میارزید😔
#cameraman