eitaa logo
𝔗𝔥𝔢 𝔧𝔢𝔰𝔱𝔢𝔯 𝔪𝔢𝔪𝔬𝔯𝔦𝔢𝔰
51 دنبال‌کننده
217 عکس
101 ویدیو
8 فایل
What are you looking at dude, Waiting for something happened? It's okay, be patient; One day you will become the star of your childhood. Wanna come in?☕
مشاهده در ایتا
دانلود
و تلاش کرد تا فرار کنه.
گوزن نه رنگ بچه رو نجات داد،
و گفت، "بیا خونه ی زیبای منو ببین."
✧جایی که مهرناز دیده بود رو شانسی پیدا کردن، دروازه the vault of knowledge ؛ از پله ها که بری بالا فکر کنم سمت چپ یه حفرست،اولش مانع نداره یکم بری جلوتر ازت میخواد شمع روشن کنی، میرسی به تالار داستان ها (The hall of stories) نزدیک‌ترین داستان،داستان گوزن نه رنگه که عکس یه گوزن روی دیواره ، بشینی وارد اینجا میشی✓
-شما توی کپلر یه اهریمنی بنام «سایمون» شما ظاهر آرومی دارید اما باطن ترسناک. نقش شما تسخیر گره و با شعبده هایی که بلدید میتونید کارهای زیادی کنید. برای 𝑰𝑻'𝑺 𝑨𝑨 𝑵𝑬 𝑻𝑨𝑯
خب تقدیمی قبلی تموم نشوده تقدیمی جدید میدوم چون همتون عاشق سناریوهامین(از خود راضی و متوهم هم خودتونین) منم براتون یه سناریو مینویسم که اگه زندگیتون دست من بود شمارو به چه موجودی تبدیل میکردم و سرنوشتتونو چیکار میکردم و با کیا آشناتون میکردم و چجوری میکشتمتون🙈 و ظاهرتونم با هوش مصنوعی بهتون میدم... ولی اول شما باید توی آغل من حضور داشته باشی و بعد این پیامو هم فور بزنی توی چنلت و اگه هم چنل نداری توی ناشناس آیدیتو بذار یا اسمتو بگو من طبق وایبش بهت تقدیمی رو بدم و تگتم بده دست لک لکا🦦 ظرفیت؟ کی تقدیمی رو میدم؟
حفره‌ای در بدنم داشتم. به ماهر ترین بنا گفتم که با سیمان پرش کند؛ اما پر نشد. از لوازم‌التحریری چسب خریدم تا ببندمش ؛اما باز می‌شدند. درخواست کردم از سرآشپز که لذیذ ترین خوردنی ها را بیاورد؛ ولی نه سیر شدم و نه حفره تغییری کرد. به خیاط گفتم بدوزتش؛ ولیکن نخ ها بلعیده می‌شدند. از گل فروشی دسته ای پرپشت،گل لاله و زنبق و سوسن خریدم تا پرش کنم ؛ لاکن پژمرده می‌شدند. باری ناامید شدم و آری منزوی گشتم . در گوشه کناری از شهر نشستم،نمیدانم کجا؛حفره ی تاریک توخالی بزرگ و بزرگ‌تر می شد و سیاهی‌اش داشت رنگ و روی شهر را هم می‌بلعید.شهر دگر شهر نبود.من کجا بودم؟ در کنارم، تهی‌دستی طلب پول می‌کرد،من که چیزی برای از‌ دست دادن نداشتم،خرده ای پول به او دادم. خوشحال شد و لبخندش به گرمی نور گرم خورشید طلایی دلم را دما بخشید؛حفره گزگز کرد. گیر شکسته‌ی دخترکی که گریه می‌کرد را از میان گودی دست‌های کوچکش برداشتم و جای خالی‌اش‌ را با گیرسر نو ی خودم که بسیار هم دوست می‌داشتم پر کردم. خندید،چشمانش به‌من خندید.لب‌های صورتی‌اش که حالا گوشه‌هایش به بالا متمایل می‌شد دلم را آرام کرد؛تحرک حفره نیز احساس می‌شد. گربه ای را سیر کردم؛ نامه‌ای به ناپیدایی نوشتم؛ دستمزدی افزون بر هزینه‌ی اصلی به فروشنده تقدیم کردم؛ عزیزی را دیدار؛ گلی را تماشا؛ مخلوقی را تحسین ؛ خالقی‌را ستایش… نا گهان حفره دیگر نمی‌جهید،نبود که بجهد.
درختی که کفش می‌پوشید. •دختری که آن نزدیکی ها زندگی می کرد عر روز به زیر شاخه های بید مجنون می رفت و در عوض سایه ای که به او می داد برایش کتاب می خواند.📖 •تنها کس بید "آوا"بود و هرچه می دانست از داستان ها و خاطراتی بود که او برایش تعریف می کرد.تا اینکه یک روز، آوا با کتاب "شازده کوچولو " آمد،او تحت تاثیر درختان بائوباب قرار گرفت.«خدای من!چه درختان فوق‌العاده ای!» این را زیبا ترین و رمانتیک ترین درخت جهان گفت.🍃 •«اگر بائوباب بودم آوا کوچولو می توانست بر شاخه های تنومندم تاب بازی کند و چون دیگر ریشه هایم زیر خاک نبود دیگر درد خاک مرا آزار نمی داد و می توانستم از وزش باد خنک بهاری لذت ببرم!خدایا مرا سروته کن!»✨ •بید مجنون نفهمید از کِی، اما حالا میتوانست حس کند که در ریشه هایش باد می پیچد.لبخند زد،اما...درد داشت...خاک داشت گیسوان آبشاری اش را محکم می کشید اما باز هم با هر بادی که می آمد همچو گهواره می لرزید.🌬 •هر لحظه ممکن بود از خاک جدا شود؛با این حال من میدانم که کی ضربه ی آخر را خورد،وقتی آوا آمد و سایه ای برای دراز کشیدن ندید ،تازه آن وقت به درخت نگاه کرد و وقتی چهره اش را از انزجار در هم کشید ، قلب بیدی که دیگر خودش نبود شکست.🍂 •«تو بید عزیز من نیستی!»آوا گفت. آوا او را آنگونه دوست نداشت و درهمان لحظه ای که باد داشت او را به مرز کنده شدن می برد،خورشید ریشه های جوانش را می سوزاند.🥀 •آوا او را ترک کرد و تازه متوجه شد که هیچ زندگی ای به اندازه ی خودش بودن مناسب او نبود. «خدایا مرا برگردان،من میخواهم بید مجنون دخترکم باشم! نمیخواهم این کفش را بپوشم دیگر...» …………………~🌿•🌿•🌿~………………… •کفش دیگری را پوشیدن به این معناست که خودمان را جای آن شخص بگذاریم؛ هیچ زندگی ای کاملا عالی نیست ، هر کس چه آشکارا و چه در خفا با مشکلی دست و پنجه نرم می کند.👞 •رقص باله زیباست و رویایی اما ما نمی دانیم زیر آن کفش های بی نقص صورتی چه خبر است و چند استخوان شکسته.🩰 • پس نباید به خود اجازه بدهیم کسی را قصاوت کنیم.شاید ما هم چون بید مجنون زیبا باشیم و خودمان ندانیم.🪞
خیلی خفن میشه بنظرم، اگر کسی پرنت گرفت حتما می‌خوام ببینم.