توقع دارم هرکاری میکنم کسی ازم نپرسه ولی دوستام به من اطلاع بدن که اگر ندن به این معنیه که ازم متنفرن.
نشستم میپرسم 'نکنه واقعا مشکل از منه؟'
چون هروقت اینرو میگفتم دوستام میگفتن : نهههه این چه حرفیه- نه بابا مشکل تو نیستیی- بیخیال این حرفاا- .
ولی اگه واقعا باشم چی؟):
نمیدونم مشکل از چیمه ولی هرچی که باشه از منه و اینو میدونم . (تقریبا دارم مطمئن میشم).
و البته بدشانسی.
تا یه جاهایی میدونم زندگی برام خوب بوده و شانس اورده(چجوری؟مثلا یه چیزی رو میخواستم و گذاشته که بشه اما نه به نحو احسنت بلکه خرابش کرده.)
پس این هم ندارم.
راجب قیافه و اینجور چیزهاهم که اصلاااا نپرس)". من فکر میکردم بخاطر تیکتاکمه که انقدر احساس بدی دارم اما نه نبود. من به بقیه نگاه میکنم و هرروز بدتر و ناراحت تر میشم.
هرچقدر دوستام تعریف ازم بکنن هرچقدر بقیه بگن هرچقدر حتی اردک بهم بگه نمیتونم باور بکنم.
بعدیش اینه که چرا توی احساسات انقدر بدم.
ازم میپرسن درست بیانشون کن ولی نمیدونن چیا به من گذشته که نمیتونم راحت باشم .
اینکه 'خیلی دختر های بهتر از من دور و بر اون هستن چرا باید به من اهمیت بده؟'
اذیتش میکنم؟"
ناراحت نشه؟"
خلاصه با همین افکار شب تا صبح خوابم نبرد و آخرم فهمیدم نمیتونم درست احساساتم رو بیان کنم حتی با نوشتن و پس فقط باید بیخیال بشم .
حتی همین الانشم به اردک چیزی نگفتم چون میدونم تهش چی میشه . )):
این ناراحت کنندهست ولی کاری ازم برنمیاد.(:
میگن باید صبر کنی تا یکی بالاخره بیاد که دوستت باشه( خودمم همیشه همینو میگفتم به بقیه ).
اما تا کی؟ من الان ذوقش رو داشتم.
دیگه آدم تا یه سنی دوست داره و منتظره تا اون عشق تینیجری نازنازی و دوستداشتنی رو تجربه کنه و تلاش براش نتیجه بده برای من که فقط شد: درد گریه ناراحتی و افسردگی .
الانم نمیدونم چیکار میکنم و دیگه همه چی بی معنیه .
(شاید تو دنیای بعدی)