فردا از اینجا میریم(بعد یکماه) و من واقعا آمادگی افسردگی و گریه های دوباره رو ندارم.
فردا همهچی تموم میشه .
انگار منم تموم میشم..درست وقتی تازه حس کرده بودم که دوباره متولد شدم . تو مکان درست .
درست زمانی که اینجا احساس زنده بودن کردم .
ولی از فردا همهچی تموم میشه .
این یعنی دیگه قرار نیست خونه عزیز" شلوغ بشه و اون نوه های ریزه میزه کل اتاق کوچولوی بغل حیاط رو پر بکنن و جیغ بزنن : من گرگم!
یعنی دیگه من و اون ۶ تا کلهپوک تو اتاق پذیرایی نمیشینیم غیبت پشت عالم و آدم و کارای مسخره و تحلیل و بازی هایی که هیچوقت فکرشو نمیکردم انجام بدم .
یعنی دیگه یه صدای نازنازی نمیگه : خواهر!بیا این سنگایی که جمع کردم و ببین! خیلی قشنگن! چندتاشون مال توعه از اونایین که چند رنگن):
دیگه قرار نیست با زنعمو هام جمع شیم بریم پارک و چایی ببریم از همون جمعهایی که واقعا شاهکارن .
دوباره دلتنگی و معلوم نیست که کی دوباره برمیگردیم..
همیشه یه تیکه از وجودم اینجا میمونه ☝🏻 .
شهر عزیزم کازرون-شیراز .