و داشتم به این فکر میکردم که اگه ما شیر گاو رو میخوریم پس با بچه های اونگاو خواهر برادر شیری میشیم؟
این حجم از عقب افتادگی توی همه ی کار هام واقعا طبیعی نیست باید یه بار دیگه از اول متولد بشم تا به کارام برسم
بعضی وقتا چون یه کاری خوب پیش نمیره میخوام تقصیرو بندازم گردن هرچیز و هر کسی به جز خودم مثلا چون برقا رفت اینجوری شد، چون فلان چی شارژ نداشت، چون فلان کس جزوه رو نفرستاد واسم، چون فلان چیزو ندارم، چون فلان کتابو نخریدم، چون مامانم فلان کارو نکرد و هزار تا چون های دیگه
اما در نهایت متوجه میشم همش تقصیر خودم بوده و برای اینکه خودم رو تبرئه کنم و حس مزخرف و بار مسئولیت رو از روی دوش خودم بردارم این چیزا رو میگم
و این واقعا مزخرفه
توی ذهنم یه سری جمله ها گفته میشه که شاید اگه به یه نفر بگم فکر کنه که دیگه نا امید شدم و امید به زندگی صفر ولی در واقع این حرف ها توی بهترین حالت ها میاد سراغم خیلی راضی ام از زندگی ولی همچنان همچین چیزایی تو ذهنمه
مثلا داشتم به این فکر میکردم که به یه درجه ای رسیدم که یه آدم معمولی بودن آرزومه
همیشه ی خدا به این فکر میکنم که توی فلان چیز بهترین باشم یا مثلا مسیرم با بقیه فرق کنه کارهای متفاوت تر انجام بدم و... کلا متمایز از بقیه ی هم سن و سالام توی جامعه باشم ولی خب همین چیزا باعث میشه یه سری تصمیمات بگیرم که یه روزی مثل الان آرزو کنم کاش مثل یه آدممعمولی بودم کاش انقد دلم نمیخواست که فرق داشته باشم همینجوریشم ما با همدیگه کلی فرق داریم دیگه چی میخوای که فرق داشته باشی