خلاصه که دیگه اینچیزا اوکی شد و بلاخره شروع کردیم به آماده شدن
حالا من که با خودم لباس بیرونی نیاوردم چون اصلا قرار نبود بیرون میرون بریم
بعد که رسیدیم توی یه کوچه ی بزرگی بود که سمت راستش یه جایی بود شبیه ساختمون نیمه کاره که کنارش یه در داشت که اونجا اتاق فرار بود
من نمیدونستم از کجا باید بریم تو همینجوری رفتم جلو ببینم چه خبره
یه پسره واستاده بود جلوی در همینجوری که داشتم میرفتم جلو و نمیدونستم باید چیکار کنم پسره بهم گفت سانس داشتین منم با مِن و مِن گفتم اره(چونکه توی سایت یه مشکلی پیش اومده بود من فکر کردم که رزور نکردیم به خاطر همین شک داشتم توی آره گفتنم) بعدشم بقیه رو صدا زدم که بیان
در که باز شد رفتیم داخل یه راه پله با کاشی های موزائیک بود که میرفتیم پایین تو لابی
لابی کوچیکی داشت در حد یه فرش ۶ متری توش یه مبل بود و چندتا صندلی
دیوار رو به روی مبل قوانین و عکس قفل و اینچیزا رو زده بودن کنارشم یه تابلو بود که مردم یادگاری مینوشتن
بعد پسره اومد واسمون توضیح بده که قوانین چیه و این داستانا(خیلی بهش کرم ریختیم بنده خدا)
توضیح که داشت میداد همه اینجوری بودیم کی فوبیا داره؟ خانوم وای کی از جاهای تنگ میترسه؟ خانوم وای کی نمیتونه تنهایی بک بزنه؟ خانوم وای کلا هر چی بود میگفتیم خانوم وای😂😔
از پسره خواستیم که چون خانوم وای یه نمه میترسید و با اصرار من اومده بود یه ذره شل بگیره و اینو تنهایی جایی نفرسته