من نمیدونستم از کجا باید بریم تو همینجوری رفتم جلو ببینم چه خبره
یه پسره واستاده بود جلوی در همینجوری که داشتم میرفتم جلو و نمیدونستم باید چیکار کنم پسره بهم گفت سانس داشتین منم با مِن و مِن گفتم اره(چونکه توی سایت یه مشکلی پیش اومده بود من فکر کردم که رزور نکردیم به خاطر همین شک داشتم توی آره گفتنم) بعدشم بقیه رو صدا زدم که بیان
در که باز شد رفتیم داخل یه راه پله با کاشی های موزائیک بود که میرفتیم پایین تو لابی
لابی کوچیکی داشت در حد یه فرش ۶ متری توش یه مبل بود و چندتا صندلی
دیوار رو به روی مبل قوانین و عکس قفل و اینچیزا رو زده بودن کنارشم یه تابلو بود که مردم یادگاری مینوشتن
بعد پسره اومد واسمون توضیح بده که قوانین چیه و این داستانا(خیلی بهش کرم ریختیم بنده خدا)
توضیح که داشت میداد همه اینجوری بودیم کی فوبیا داره؟ خانوم وای کی از جاهای تنگ میترسه؟ خانوم وای کی نمیتونه تنهایی بک بزنه؟ خانوم وای کلا هر چی بود میگفتیم خانوم وای😂😔
از پسره خواستیم که چون خانوم وای یه نمه میترسید و با اصرار من اومده بود یه ذره شل بگیره و اینو تنهایی جایی نفرسته
اتاق اول که دسته جمعی رفتیم چراغا خاموش شد همه شروع کردن داد بیداد و جیغ منم که طبق معمول داشتم میخندیدم🤣
بعد دیگه بازی شروع شد و چراغا خاموش شد تو تاریکی داشت سناریوی بازی رو میگفت بعد همه جیغ منم هی اربده میزدم بچه ها داستان بازی رو گوش بدینننن ولی خب بعد اینکه داستان تموم شد همه ساکت شدن