بعد دیگه بازی شروع شد و چراغا خاموش شد تو تاریکی داشت سناریوی بازی رو میگفت بعد همه جیغ منم هی اربده میزدم بچه ها داستان بازی رو گوش بدینننن ولی خب بعد اینکه داستان تموم شد همه ساکت شدن
چند تا تیکه پازل باید پیدا میکردیم که بچسبونیم به همدیگه تا یه عددی بهمون بگن
دوتای دیگه هم دادن بهم و چیدیم کنار هم بهمون یه عددی داد زدیم قفل یه صندوقچه رو باز کردیم
یه نامه در آوردیم که کاوه(شخصیت اصلی داستان داشت میگفت چیکار کرده) مثلا کاوه میگفت از تو اتاقش رفته تو آشپزخونه
یه قفل داشت که جهتی بود بعد یه نقشه رو دیوار بود که موقعیت اتاق کاوه و آشپزخونه و... نشون میداد
فاطمه از رو نامه میخوند من با توجه به نقشه جهتا رو میگفتم پسرخالم روی قفل میزد