یه قفل داشت که جهتی بود بعد یه نقشه رو دیوار بود که موقعیت اتاق کاوه و آشپزخونه و... نشون میداد
فاطمه از رو نامه میخوند من با توجه به نقشه جهتا رو میگفتم پسرخالم روی قفل میزد
بعد ما که رسیدیم به راهرو همه رفتیم تو وسطش یه دفعه چراغ خاموش شد ما هم همه واستادیم(موقعی که چراغا خاموش شد نباید تکون میخوردیم وگرنه اخطار میگرفتیم) خلاصه که اینجا که وایستادیم یه دفعه من مستقیم رفتم تو دیوار🤣
ما چسبیده بودیم به دیوار و اکتور اومده بود جلوی ما انگار که میخواست با اره سر ما رو قطع کنه اومده بود اره رو جلومون اینور اونور میکرد
بعدش که اینو پیدا کردیم صدا اومد که یه نفر باید بک بزنه و با کلید بره توی اتاق اولی که بودیم یه صندوق بزرگ روی زمین هست که روش یه ضربدره اونو باز کنه و محتویات توشو برداره و بدوعه بیاد
ما یه سری سرباز بودیم که از طرف فرماندمون اومده بودیم تا طلسم تابوت رو بکشنیم(فکر کنم تابوت کاوه بود نمیدونم) اینجا گفت کسی نیست جز سرباز شماره ی ۵
حالا سرباز شماره ی ۵ کی بود؟ خانوم وای😂😔