بعدش پسره داشت میگف با همراه نمیتونی بری؟ خانوم وای میگفت نههه پسره میگفت که پس با فلانی بیا میگفت نههه نمیتونی خودت بیای دنبالم🤣
خانوم ایکس که اومد من و فاطمه اینجا داشتیم فکر میکردیم اکتور چادریه؟🤣 بعد دیدیم عه خانوم ایکس
خلاصه که خانوم وای رفت و ما باید ادامه میدادیم و اگه یه نفر دیگه انصراف میداد کل تیم میباخت
خلاصه ما بدون خانوم وای ادامه دادیم
داداشم بک داد رفت که توی صندوقچه یه چیزی بیاره
حالا توی این زمانی که داداشم نبود من و فاطمه داشتیم باهم بندری و تانگو میرقصیدیم🤣
اینو یادم رفت بگم تو لابی بودیم یه لحظه پسره رفت ما داشتیم بندری میرقصیدیم که پسره یه دفعه از پشت اومد ما کشیدیم کنار داشت با یه لبخندی نگامون میکرد🤣
توش یه نامه بود که میگفت توی عمق تاریکی دنبال روزنه ی خونین بگردین
یه تابلو بود که من داشتم میگشتم ببینم توش روزنه داره یا نه
بعد تاریک که شد نور قرمز که مال راهرو بود داشت از پشت در میومد بعد من نشستم مثل گداها دستمو گذاشتم زیر در داشتم انگشتامو تکون میدادم میگفتم گیگیلی گیگیلی منتظر بودم مثلا یه کاغذی کلیدی چیزی بندازن واسم🤣