اینو یادم رفت بگم تو لابی بودیم یه لحظه پسره رفت ما داشتیم بندری میرقصیدیم که پسره یه دفعه از پشت اومد ما کشیدیم کنار داشت با یه لبخندی نگامون میکرد🤣
توش یه نامه بود که میگفت توی عمق تاریکی دنبال روزنه ی خونین بگردین
یه تابلو بود که من داشتم میگشتم ببینم توش روزنه داره یا نه
بعد تاریک که شد نور قرمز که مال راهرو بود داشت از پشت در میومد بعد من نشستم مثل گداها دستمو گذاشتم زیر در داشتم انگشتامو تکون میدادم میگفتم گیگیلی گیگیلی منتظر بودم مثلا یه کاغذی کلیدی چیزی بندازن واسم🤣
بعدش یه تیکه سفید در آوردیم روش نوشته بود ۴۱۹ ما رفتیم زدیم روی قفل هر چی میزدیم باز نمیشد بعد یه صدایی اومد راز های توی روشنایی کشف میشن بعدش نمیدونم پسرخالم بود یا فاطمه اون چیز سفیده رو گرفتن جلوی نور عددی که مخفی بود معلوم شد اونو زدیم قفل باز شد
حالا هرجا میخواستیم در صندوقی در اتاقی چیزی باز کنیم منو میفرستادن جلو که باز کنم😂😔