ما رفتیم سمت اون صندوقچه بزرگه اون گوشه فاطمه گفت حالا کی جرعت داره اینو باز کنه من سریع رفتم بازش کنم اولش فکر کردم اکتور توشه بعد دیدم نه یه جنازه عروسک شکله
توش یه نوشته بود که ۵ ثانیه در میون زنگوله رو به صدا در بیارید من رفتم بالای صندوقچه فاطمه ۵ تا میشمرد من زنگوله رو تکون میدادم
بعدش چراغا خاموش شد و نور شبرنگ روشن شد و از بین رنگی رنگی های روی دیوار یه سری عدد مشخص شد که رمز اون کمد کوچولو گوشه ی دیوار بود
کیسه رو برداشتیم توش یه سری شابلون بود که عکس مورچه و سوسک و خرگوش و اسب و یوزپلنگ داشت
نمیدونم اینجا بود یا قبلش بود که گفتن همه ی اعضا باید بدو بدو برن توی راهرو یه کیسه بردارن برگردن ما دوییدیم تو راهرو دوباره اون اره برقیه افتاد دنبالمون
فاطمه کیسه رو برداشت و اومدیم توش یه نقشه بود فک کنم
بعدش اونجا دوباره چراغا خاموش شد نقشه دست فاطمه بود
طبق چیزی که تو نقشه نشون داد فاطمه باید بک میزد میرفت اتاق اولی که بفهمه داستان این شابلونا که پیدا کردیم چیه
فاطمه رفت اونجا یه آیفون بود برداشت همین پسره پشت آیفون داشت میگفت صدای منو داری فاطمه میگفت نه اونم اینجوری بود که پس الان چجوری میشنوی دارم چی میگم🤣
بعدش پسره میگفت از آهسته به سریع فاطمه هی میگفت از آهسته به فرید؟ پسره اینجوری بود که نههه از آهسته به سریععع(از دستمون روانی شد بیچاره😔😂)
بعدش بهش گفت که توی راه اکتور اگه به طور کامل تو رو بگیره و متوقف کنه حذف میشی و اگه حذف بشی تیمتون میبازه
همچنان که پشت تلفن ایچیزا رو داشت میگفت اکتورا داشتن فاطمه رو میترسوندن
میومدم کنار گوشش میگفتن سلام یکی موهاشو میکشید یکی هی دستشو میکشید به لباسش خلاصه هر کاری میکرد که اذیت شه