+ باز دروغ گفتی.... نمیدونی دروغ گفتنت دیوونم میکنه؟
_ دروغ نگفتم.... دزیره اگه ناپلئون من و داشت.. حتی اگه بهش خیانت کرده بود، بازم دل به ژان باپتیست نمیداد.
+ ناپلئون اگه واقعا دزیره رو دوست داشت فتح دنیا رو به دزیره ترجيح نمیداد.
+ ناپلئون تو؟
_ ناپلئون من.
چقدر دردناک بود، وقتی ویلیام شکسپیر نوشت:
تو گفتی بارونو دوست داری، ولی چترتو باز کردی...
گفتی خورشیدو دوست داری، ولی دنبال سایه بودی...
گفتی عاشق وزیدن بادی، ولی پنجره رو بستی...
و برای همین میترسم، وقتی میگی منم دوست داری...
+ چشم هاش؟ اون دوتا تیلهی قهوهای....
اونا تنها چیز زیبایی بودن که دیده بودم، توی چشم های اون ستاره ها و حتی کل کهکشان خلاصه شده بود!
وقتی میخندید، لبخند و لب های قشنگش و چین های ریز که کنار لب هاش می افتاد باعث میشد شادی واقعی رو تو اعماق قلبم حس کنم.
_دزیره_
با تعجب گفتم: «فراموش؟ آدم میتواند اولین عشقش را فراموش کند؟ ولی به ناپلئون، خداجان، تقریبآ هیچوقت فکر نمیکنم. درعینحال تپشهای قلبم، و خوشبختیای را که آنموقع احساس میکردم، و بالاخره رنجها و ناراحتیهایی را که از آن نصیبم شد هرگز از یاد نمیبرم.»
_دزیره کلاری_
_ تابستونت چطوره بود؟
من: بیشتر مواقع را توی اتاقم میماندم. مدام منتظر بودم اتفاقی بیفتد؛ البته نمیشد گفت داشتم زندگی میکردم، توی محیط های بسته، همهچیز فقط تکرار میشود.