+ چشم هاش؟ اون دوتا تیلهی قهوهای....
اونا تنها چیز زیبایی بودن که دیده بودم، توی چشم های اون ستاره ها و حتی کل کهکشان خلاصه شده بود!
وقتی میخندید، لبخند و لب های قشنگش و چین های ریز که کنار لب هاش می افتاد باعث میشد شادی واقعی رو تو اعماق قلبم حس کنم.
_دزیره_
با تعجب گفتم: «فراموش؟ آدم میتواند اولین عشقش را فراموش کند؟ ولی به ناپلئون، خداجان، تقریبآ هیچوقت فکر نمیکنم. درعینحال تپشهای قلبم، و خوشبختیای را که آنموقع احساس میکردم، و بالاخره رنجها و ناراحتیهایی را که از آن نصیبم شد هرگز از یاد نمیبرم.»
_دزیره کلاری_
_ تابستونت چطوره بود؟
من: بیشتر مواقع را توی اتاقم میماندم. مدام منتظر بودم اتفاقی بیفتد؛ البته نمیشد گفت داشتم زندگی میکردم، توی محیط های بسته، همهچیز فقط تکرار میشود.
لازم نیست هر چیزی که ترند شده رو دوست داشته باشی.
سلیقهی تو قرار نیست از روی فید اینستاگرام ساخته بشه؛ قرارِ سلیقهت شبیه خودت باشه، حتی اگر هیچوقت مد نشه.
من آدما رو گیج میکنم؛ یه شخصیت شاد دارم، اما یه روح غمگین، جسورم ولی خجالتی، عمیقا عشق میورزم ولی گاهی بی احساس بنظر میرسم و همزمان التیام میبخشم ولی آسیب میزنم.