یروزی از یه چیزی میگذری و بعد از اون احساس میکنی دیگه توانایی گذشتن از هر چیزی رو داری.
من نمیخوام ناگهان نوبت من بشه؛ من میخوام الان که وقتشه و ذوقش رو دارم، نوبت من بشه.
دوستای واقعی رو دوجا میشه شناخت، روی قلهی موفقیت، ته درهی شکست.
باقی راه حقیقت آدمها رو نمیبینی.
نظر من این است که غم اگر از حدی بگذرد، دیگر گریه نمیشود، بلکه تبدیل به لبخندی عمیق و دردناک میشود.
هنگام لبخند، بغض گلویت را میفشارد گویی که اگر دستی به آن شدت گلویت را در بر بگیرد، آرام آرام زجر میکشی، و لخته هایی از جنس غمی خونین از تمام وجودت به بیرون پرتاب میشود؛
رگ های دستانت به حد انفجار میرسد، و خون تمام بدن کبودت را به رنگ خودش در میاورد.
لحظهای دست ها در میان خرخرهات شل و پنجه ها از گردنت بیرون میایند، زمان به قدری کم است که باید به نفسی نصفه و نیمه بسنده کنی و دوباره همان اتفاقها.
در چشمانش هیچ اثری از اشک دیده نمیشود، خنثی گونه به دیوار خیره شده، نگاهی تو خالی و سوزناک؛ و جسدی بیجان، با چشمانی باز و لبخندی عمیق و دردناک.
#جوهرآبی