نظر من این است که غم اگر از حدی بگذرد، دیگر گریه نمیشود، بلکه تبدیل به لبخندی عمیق و دردناک میشود.
هنگام لبخند، بغض گلویت را میفشارد گویی که اگر دستی به آن شدت گلویت را در بر بگیرد، آرام آرام زجر میکشی، و لخته هایی از جنس غمی خونین از تمام وجودت به بیرون پرتاب میشود؛
رگ های دستانت به حد انفجار میرسد، و خون تمام بدن کبودت را به رنگ خودش در میاورد.
لحظهای دست ها در میان خرخرهات شل و پنجه ها از گردنت بیرون میایند، زمان به قدری کم است که باید به نفسی نصفه و نیمه بسنده کنی و دوباره همان اتفاقها.
در چشمانش هیچ اثری از اشک دیده نمیشود، خنثی گونه به دیوار خیره شده، نگاهی تو خالی و سوزناک؛ و جسدی بیجان، با چشمانی باز و لبخندی عمیق و دردناک.
#جوهرآبی
به کوروش به آرش به جمشید قسم
به نقش و نگار تخت جمشید قسم
که ایران همی قلب و خون من است؛
بخوانیم همه این جمله در گوش باد،
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد...
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ.
گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردان
گهی عاقلتر از عاقل، گهی نادان تر از نادان.