من کلا آدمی ام که وقتی آسیب های جسمی میبینم سریع بلند میشم و لبخند میزنم حتی اگه درد تمام وجودمو در بر بگیره؛ طوری رفتار میکنم که انگار هیچی نشده و من خوبم، اما اگه به سر و وضعم یه نگاهی بندازی میگی این احمقی چیزیه که وقتی اسیب میبینه میخنده و فکر میکنه از ظاهرش معلوم نیست که اتفاقی براش افتاده.
حالا بزارید یک خاطره در رابطه با این حرفم براتون بگم.
ما یکسری رفته بودیم سفر و سوار ماشین بودیم و حالا طی یک اتفاقی من از ماشین پرت میشم پایین.
یک لحضه همه چیز جلوی چشمام سیاه میشه؛ اونقدر داغ بودم که نمیفهمیدم دقیقا کجام آسیب دیده.
اون موقع دیگه نتونستم پاشم وایستم، بخاطر همین فقط نشستهم رو زمین و لبخند میزدم و به بچه ها نگاه میکردم که داشتن به سمتم میاومدن.
ولی خب با اینکه سفر پر خطری بود و من توش آسیب دیدم، یکی از بهترین سفر های زندگیم بود.
میگه که:
نه ما میمانیم و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحضه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد.
بیاید امروز متفاوت باشیم
بجای اینکه با زجه برم درس بخونم
با انرژی مثبت برم درس بخونم.