ما نه با عقلمون تصمیم میگیریم نه با احساساتمون، ما با نتیجهای که تو گروه سهنفرمون بهش رسیدیم تصمیم میگیرم 🎀 .
سختترین دردی که تا الان میتونستم تجربهش کنم، درد ِانتظار بود .
همهی این شبا تا صبح بیدار موندم و اورثینک میکردم که چرا ؟
امشب هم ششمین شبی بود که منتظر بودم ..
منتظر نوتیفش، منتظر اینکه بگه امشب حرف میزنیم، منتظر همون بغل گرم و امن، منتظر این که بیاد و از درداش بگه، منتظر اینکه حالم و بپرسه .
اما به جای همهی اینا ..
فقط یه سلام سرد دریافت کردم و پس زده شدم .
البته مهم نیست، چون مشکل من بودم، چون من کافی نبودم، چون نباید دوباره انقدر وابسته میشدم .
شاید اینم یه درس ِدیگست توی این زندگی لعنتی ؛
اصلا نمیدونم چرا از کسی انتظار دارم واقعا دوستم داشته باشه . درحالی که هنوز خودم رو دوست ندارم و برای خودم ارزش قائل نیستم . . .
به هرحال، این متن و اینجا میزارم تا یادگاری بمونه از سخترین شبی که تا صبح خوابم نبرد و انتظار و سردرگمی اون ادم ذوق و احساساتم و کور کرد .
- سهشنبه ¹⁹ خرداد ¹⁴⁰⁵ . ساعت ؟ ⁶:⁰⁴ صبح -