حتی اگه تا روزها بخوام بشینم و از شاهنامه عزیزم و شخصیتاش، از رستم ِتهمتن تا سهراب ِگرد و گردآفرید ِخورشید چهره تا دیو ِسپید ِمازندران و ضحاک ِماردوش، از زابلستان تا سیستان و توران بنویسم، بازم کمه، این سفر ِشاهنامه اونقدری واسم تجربه قشنگی بوده و هست که تا ابد و یک روزم اگر راجع بهش بنویسم بازم نمیتونم توصیفش کنم، دلیل اینکه الان این چهار بیت رو از سیاوش نوشتم اینه که سیاوش همیشه واسم نمادی از تموم جوون هایی بوده که بی گناه کشته شدن، از خونی که توی زمین فرو نرفت و روی زمین پخش شد، نمادی از مظلومیت خودمون و سووشون، سوگ سیاوش، نمادی از این روزهای ما، ما سووشون و سوگ جوون رو خوب درک می کنیم...
معتقدم فردوسی میتونسته آینده رو ببینه، اگه نمیتونسته ببینه چجوری شخصیتای شاهنامه انقدر شبیه مان؟ چطوری این خاک مهد کاوه ها و تهمتن ها و گرد آفرید ها و سیاوش ها و سهراب هاست؟
یعنی به خاطر خون تهمتن ها و گرد هاست که توی رگ هامون جاریه؟
البته که شاهنامه هیچوقت واسه من یه قصه نبوده، هیچوقت افسانه نبوده، شاهنامه واسم یه روایت بوده، یه واقعیت
فردوسی توی شاهنامه از دوتا پر ققنوس استفاده کرد، توی جنگ و تولد، یه پر رو نگه داشت واسه روز مبادا و برای آیندگان، شاید اون روز، امروز باشه، امروزی که خون هزاران هزار نفر بی گناه روی زمین ریخته شده و توی زمین فرو نرفته، امروزی که هیچ یاری نداریم، امروزی که باید انتقام بگیریم، انتقام بگیریم چون سوگ ما ایرانیا همراه با انتقامه، مثل انتقام خون سیاوش که رستم ِتهمتن گرفت و بلاخره خون سیاوش توی زمین فرو رفت، ما حالا اون پر رو میخوایم تا ققنوسی که با مهر زال رو توی کوه های البرز بزرگ کرد به ما کمک کنه، تا انتقام بگیریم، تا بلاخره هفت روز و هفت شب جشن بگیریم و آتیش دلامون که به سوگ نشسته خاموش بشه ...
این یه متن دلی بود در ستایش شخصیتایی که فردوسی با مهر نوشتشون، فردوسی که بسی رنج برد در این سال سی تا عجم زنده کرد بدین پارسی، در مقابل این شخصیت لال لالم و نمیدونم چی بگم واسه توصیفش، فقط افتخار میکنم که تونستم پیشش برم و شعراشو کنار مزارش بخونم، افتخار میکنم که ایرانیم و فردوسی نامی رو میشناسم، افتخار میکنم که بگم از نسل گرد آفرید ها و تهمتن ها و کاوه هام و تن به ذلت و خفت نمیدم و جلوی ضحاک ها می ایستم .
-پایان، بیست و پنجم اردیبهشت سال دو هزار و پانصد و هشتاد و پنج شاهنشاهی، روز بزرگداشت فردوسی.