آقا من ۵ بیدارشدم کارامو کردن تا یه ربع
به هفت راه افتادیم مدرسه.
منم استرسس که وای دیر نرسم😂
بعد ده دقیقه تو حیاط مدرسه دور خودم می چرخیدم تا دوستمو پیدا کنم یکی دیگه از بچه های تجربی هم که قبلا تو ایستگاه آشنا شده بودیم هم داشت کمک میکرد پیداش کنیم😂🤦♀
بعد دیدم از دور داره میاد و دیدمش.
خلاصه اقا نیم ساعت مارو علاف کردن سر صف و بعد گفتن برید نماز خونه برنامه داریم
منو دوستم در تمامیه لحظه ها:
اَااااا اینجارو عه اینجارو عفاف نداشت
عه این شکل فلانیه عه بچه های سال های قبل که تو عفاف بودن😃😃😃
بعد نشستن تو نماز خونه دوتا آقا که یادم نمیاد کیا بودن حرف زدن بعدم یک آقاهه اومد مولودی میخوند ولی مث آهنگ بود و شکل آهنگای دهه شصتیا ما اینجوری بودیم🤭 خندمونو کسی نبینه😂😂😂
بعدم پرچم امام حسینو آوردن و از رو سرمون رد کردن و آخر بالاخره تموم شد برنامههاشون و رفتیم سر کلاس.
سر کلاس هم کلا ۳ تا معلم دفاعی و شیمی و آزمایشگاه اومد بعد معرفی نحوه درس دادن خودشون دیگه همه سکوت و در و دیوارو نگاه میکردیم😂
بعد ما کلاسمون بین همه دوازدهمی های مدرسه بود همه میگفتن عههه چقد شما ساکتید فرمتون چقد زشته😂😂😂
ما:😐😯