هدایت شده از جعبهرنگی؛
حالا بماند که اولش قرار بود ۷نفرمون
سالن بمونیم و یسریا جیم زدن.
خلاصه بعد کلی انتخاب، تصمیم گرفتیم
ساندویچ پیتزا سفارش بدیم.💅🏻
هدایت شده از جعبهرنگی؛
فائزه سفارش رو داد میخواستیم واریز کنیم.
اولش میخواستیم با کارت فاطمه کارت به
کارت کنیم که نشد. با کارت من هم نشد.
هدایت شده از جعبهرنگی؛
فاطمه زنگ زد به باباش که با کارت
باباش سفارش بدیم که بازم نشد.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه از آخر فائزه تیرآخر رو زد و به مامانش
زنگ زد. مامانشم دمش گرم برامون گرفت.
ولی فائزه از اسنپ فود تخفیف ۲۵۰تومنی
داشت و نشد ازش استفاده کنیمم.😭🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه ما توی حیاط نشسته بودیم و منتظر پیک بودیم. با هر صدای موتور دومتر میپریدیم بالا.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
بالاخره ساعت۴ ناهارمون رسید.
(این وسطا هم توسط مراقب سالنمون توبیخ
شدیم که چرا گوشیامونو برداشتیم🙏🏻)
هدایت شده از جعبهرنگی؛
همونطور که داشتیم ناهار میخوردیم
فهمیدیم جلسه تشکیل دادن و احتمال
تعطیلی بالاست😂💘
هدایت شده از جعبهرنگی؛
گوشی زهرا دست من بود یهو دیدم نوشته
مدارس مشهد تعطیل شد. اینقدرر ذوق
کردیم و خداروشکر که حالمون دیدنی بود.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
فاطمه و فائزه و زهرا سجده شکر رفتن.🤣
من و زهرا هم نذر کردیم پنجشنبه روزه بگیریم.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه تایم استراحت که شد وسایلامونو از
توی حیاط برداشتیم و رفتیم سالن. مثلاا
میخواستیم ما به بچها بگیم فردا تعطیله
ولی انگار امداد های غیبی بهشون رسونده
بود که تعطیلیم و به محض تموم شدن
تایم بچها همه پریدن وسط که تعطیل
شدیمممم. همه خوشحالل. بعضیام که
تا شنیدن تعطیلیم بار و بندیلشون رو
جمع کردن و رفتن.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
ماهم میخواستیم وسایلامونو جمع کنیم و
بریم حرم ولی فاطمه گفت نمیتونه بیاد منم
خسته بودم و نرفتیم. بجاش یه تایم موندیم
سالن و بزوور ویس های معلم زمین رو نوشتیم.