هدایت شده از جعبهرنگی؛
فاطمه زنگ زد به باباش که با کارت
باباش سفارش بدیم که بازم نشد.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه از آخر فائزه تیرآخر رو زد و به مامانش
زنگ زد. مامانشم دمش گرم برامون گرفت.
ولی فائزه از اسنپ فود تخفیف ۲۵۰تومنی
داشت و نشد ازش استفاده کنیمم.😭🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه ما توی حیاط نشسته بودیم و منتظر پیک بودیم. با هر صدای موتور دومتر میپریدیم بالا.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
بالاخره ساعت۴ ناهارمون رسید.
(این وسطا هم توسط مراقب سالنمون توبیخ
شدیم که چرا گوشیامونو برداشتیم🙏🏻)
هدایت شده از جعبهرنگی؛
همونطور که داشتیم ناهار میخوردیم
فهمیدیم جلسه تشکیل دادن و احتمال
تعطیلی بالاست😂💘
هدایت شده از جعبهرنگی؛
گوشی زهرا دست من بود یهو دیدم نوشته
مدارس مشهد تعطیل شد. اینقدرر ذوق
کردیم و خداروشکر که حالمون دیدنی بود.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
فاطمه و فائزه و زهرا سجده شکر رفتن.🤣
من و زهرا هم نذر کردیم پنجشنبه روزه بگیریم.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
دیگه تایم استراحت که شد وسایلامونو از
توی حیاط برداشتیم و رفتیم سالن. مثلاا
میخواستیم ما به بچها بگیم فردا تعطیله
ولی انگار امداد های غیبی بهشون رسونده
بود که تعطیلیم و به محض تموم شدن
تایم بچها همه پریدن وسط که تعطیل
شدیمممم. همه خوشحالل. بعضیام که
تا شنیدن تعطیلیم بار و بندیلشون رو
جمع کردن و رفتن.🤣
هدایت شده از جعبهرنگی؛
ماهم میخواستیم وسایلامونو جمع کنیم و
بریم حرم ولی فاطمه گفت نمیتونه بیاد منم
خسته بودم و نرفتیم. بجاش یه تایم موندیم
سالن و بزوور ویس های معلم زمین رو نوشتیم.
معلم کارآفرینیمون معلم ادبیات هم هست بعد گفت بیاین شعر حفظیاتونو من میپرسم بعد میگم معلمتون نمرتونو بدن و منم حفظیاتم داغون به زور حفظ کردم دوتا شعر خوندم هم ۵ ۶ تا بیت اولشو گفت آفرین بسه برو بشین😭💘با اینکه معلم ادبیاتمون خیلییی دقیقه و میگه درست و تا آخر بخونین🤣😭
عاشق معلم کارآفرینیمونم😂😭