وسط افطار معلما اومدن بعد ما پشمامون ریخته بود عههه خانوم فلانیی.
مثلا معلم فیزیکمون خیلی تغییر کرده بود😂
معلم شیمی مونو بگووو انقدر تغییر کرده بود[لباس نپوشیده بودا اخلاقی منظورمه]و خوش اخلاق بودد هی هرهر میخندید.اصن دیگه ابهتش ریخت🤣
بعد یه دهم انسانی هست خیلیی شبیهشه رفتیم گفتیم بدلتو آوردیم🤣
فک کن از کسی که همه میترسن ازش چی گفتیم خخ🤣😭
بعدش گفتن بریم برای شام.رفتیم به هر نفر جوجه دادن که تو پیاز خوابونده بودن با سیخ گفتن سیخ بکشین بیاین بزارین رو منقل.مدیرمونم آتیششو به پا کرد حرررفه ای لعنتیی🤣💘
بعد چون سیخ کم بود ما تصمیم گرفتیم همه رو با سیخایی که داریم به سیخ بکشیم بعد باهم بخوریم.
فائزه و زینب سیخ کشیدن منم رفتم رو منقل گذاشتم بپزن و سرخ بشن.همین قدر انرژی زنونه بالا و هنرمندیم ما😌🍢💅
نوشابه هم دادن*🤣
بماند که یه عالم اتفاق افتاد اما انقدر زیادن که نه من وقت تایپ دارم نه شما حوصله خوندن و فقط تونستم اصل کاریاشو بگم.💘