از اول سفر حنا همش میگفت یه باغ مانندی هست که شبیه بهشته ولی هیچی ازش یادم نیست که بگردیم دنبالش بریم اونجا و از خادما هم نمیتونستیم اطلاعات بگیریم
خلاصه بعد نماز گفتم بیا فقط با هم بدون کفش قدم بزنیم و مهم نباشه که مقصد کجاست ، هر جای مشهد الرضا قشنگه :)
با هم رفتیم و رفتیم و یهو دیدم حنا میگه عسل اون روبرو رو نگا کن ؛ وقتی نگاه کردم دیدم دقیقا همون باغی بود که حنا دنبالش بود و همون چایخونه اصلی
باغ رضوان😭😭
انقدر راه رفته بودیم پاهامون قفل کرده بودن ، یهو کنار دارالشفا یه آمبولانس روشن دیدیم
خیلی همزمان با حنا به هم خیره شدیم و بعد گفتم ببین بلدی طوری غش کنی که کف بالا بیاری ما رو ببرن خونه؟ :)
اینجا حنا یکی از خاطره های تلخشو از آمبولانس و بیمارستان برام تعریف کرد ، ولی چون دو تا مست بودیم طوری خاطره تلخو به جوک اسیدی تبدیل کرده بودیم که من یه لحظه از خنده تعادلمو از دست دادم وسط صحن نشستم رو زمین :)))))
اپراتور حنا توی هتل آنتن نمیداد و فقط یه جاهای مخصوص وصل میشد
حنا گوشیو گرفته بود دستش و توی کل هتل دنبال آنتن میگشت منم مثل دُم دنبالش راه میرفتم
هر جا میگفت وصل شد میگفتیم بشینیم بشینیم 🤣🤣
حالا تا صبح بیدار موندیم چیکار کردیم؟ تقلید تلفظای رکعات نماز امام جماعتی که نماز مغربو خونده بود :]
هدایت شده از فلانجا
آخر شب خیلی خانومانه برنامه ریختیم برای ساعت خواب و بیداری برای نماز صبح
بعد مایی که کلا بیدار موندیم و نشستیم داریم ادای امام جماعت نماز مغرب دیشبو در میاریم و از شدت خنده ی خفه پاره شدیم :