امروز از صبح که بیدار شدم سر لباس جدیدمم .
یه پارچه گیلاسی [🍒] دلبر خریدم و دارم باهاش شومیز میدوزم ؛ البته که در قالب لباس خیلی دلبر تره نسبت به مراحل دوخت ، چون طرح شلوغش باعث میشه هزار بار چشمامم وسط الگوکشی روی پارچه آلبالو گیلاس ببینه .
تمام ایده های لباس کار خودم بوده یعنی اول روی کاغذ طراحی کردم و مدل دادم و بعد پیادش کردم روی الگو اصلی ، دوسش دارم و هر ثانیه قربون صدقش میرم
مثل یه اثر هنری میمونه که تو ساختیش و خالقش محسوب میشی ، حس بامزه ایه
در کل روز سرگرمکننده ای بود اگه سردرد عجیبی که داشتمو [ همچنان دارمو ] فاکتور بگیرم
آها راستی خیلی همزمان سه تا آهنگ خیلی ادیکتیو پیدا کردم و با ادیکتیو قبلیام روی هم جمع شدن و امروز تا مرز ناشنوایی رفتم ، شاید دلیل سردردم همین بوده
ولی بهرحال هنوزم دارم گوش میدم ، الله اکبر از این سبک مغزی .
قشنگترین و سازنده ترین سخنرانی فقط امروز که در مورد افراط توی عزاداری و پیوستگی و غالب شدنش به ایام سال صحبت شده و چقدر حق و درست میگن
تا جایی که یادم میاد کلا دو بار رفتم ، بار اولش همین تابستون مشهدم بود که نصفشو خواب بودم و بقیشم بیحوصله بودم و دومی ام الان
سفرهی صبحونهش جالب ترین بخششه ، خودتونو تصور کنید یه جوون بین ده تا بیست تا خانوم مسن سر سفره :)😂