چندین ماهه هر موقع منو میبینه سنگکوب میکنه بعد به حالت دیفالتش برمیگرده و راهشو ادامه میده
تا اینکه یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم و اون بنده خدا رو دیدم رفیقم ازم پرسید آشناعه؟ گفتم نه چطور؟ گفت مستقیم زل زده بود بهت بابا
؛کاتوره
وای خیلی کیوت بود بچه ها من دیدمش هی نگا میکرد به عسل هی ذوق میکرد
همین دیروزم که مسجد بودیم فاطمه اینو گفت