صبح دیر رسیدم و داشتن اسما رو یادداشت میکردن ، معاون پرورشیمون صدام زد گفت بیا اینجا کارت دارم
رفتم پیشش گفت حالا برو سر کلاست :)))
از ایستگاه بازرسی ردت کردم :))))))
بچه ها جون من دارم میرم اعتکاف و احتمالا این سه روزو نیستم
مراقبت کنید و عیدتونم مبارکک 💚✨
هدایت شده از ؛کاتوره
اعتکاف_240121_215553 (1).pdf
حجم:
1.5M
اینم یه خلاصهای از پیاماتون برای اعتکاف ؛
مخصوص اونایی که میخوان برن *
همه اومده بودن استقبال و برای دختراشون گل آورده بودن بعد من و فاطمه خیلی ناناعتطور داشتیم نگاشون میکردیم ، بعد مامانِ فاطمه با دسته گل نرگس اومد استقبال و وای جدی ✨ شدم :>
؛کاتوره
عسل برگشته من خوشحال ترینم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ↯ژولیت
تو این سه روز به اندازه کل عمرم خدا منو. امتحان الهی کرد(: همشم با صبر🤣🤣
؛کاتوره
تو این سه روز به اندازه کل عمرم خدا منو. امتحان الهی کرد(: همشم با صبر🤣🤣
که یه دونشو از دست دادیم و باهاش خاطره ساختیم :)))
بچه ها مسئول اعتکاف یه خانمی بود که همین الان که دارم دوباره یادش میوفتم میخوام از دستش گریه کنم ، اصلا یه موجود ماوراءالطبیعه ای بود :)
قضیه از این قرار بود که این خانوم از شب اول تا آخرین شب میکروفنو تا دسته کرده بود توی حلقش و ولوم تا ته بلند بود و داد هم میزد :)) و مشکل اصلی اونجایی بود که صداش تومخی ترین صدایی بود که میتونست وجود داشته باشه :))
پنج صبح دو بعدازظهر شیش غروب براش فرقی نداشت ، دو دستی میکروفنو چسبیده بود و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد