همه اومده بودن استقبال و برای دختراشون گل آورده بودن بعد من و فاطمه خیلی ناناعتطور داشتیم نگاشون میکردیم ، بعد مامانِ فاطمه با دسته گل نرگس اومد استقبال و وای جدی ✨ شدم :>
؛کاتوره
عسل برگشته من خوشحال ترینم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ↯ژولیت
تو این سه روز به اندازه کل عمرم خدا منو. امتحان الهی کرد(: همشم با صبر🤣🤣
؛کاتوره
تو این سه روز به اندازه کل عمرم خدا منو. امتحان الهی کرد(: همشم با صبر🤣🤣
که یه دونشو از دست دادیم و باهاش خاطره ساختیم :)))
بچه ها مسئول اعتکاف یه خانمی بود که همین الان که دارم دوباره یادش میوفتم میخوام از دستش گریه کنم ، اصلا یه موجود ماوراءالطبیعه ای بود :)
قضیه از این قرار بود که این خانوم از شب اول تا آخرین شب میکروفنو تا دسته کرده بود توی حلقش و ولوم تا ته بلند بود و داد هم میزد :)) و مشکل اصلی اونجایی بود که صداش تومخی ترین صدایی بود که میتونست وجود داشته باشه :))
پنج صبح دو بعدازظهر شیش غروب براش فرقی نداشت ، دو دستی میکروفنو چسبیده بود و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد
خلاصه که یه شب دیدیم نه واقعا نمیشه ، ایشونو که نمیشه از برق کشید با صداشم نمیشه هیچ کار دیگه ای کرد ، خودم یه نمازم دوبرابر زمان عادیش طول کشید چون هی وسطش بهم میریختم نمیدونستم چیو خوندم دوباره میخوندم
وارد عملیات شدیم
رفتیم سمت اتاق سیستم اینا فاطمه موند جلوی در من رفتم جلو
اول یه دور چک کردم کدوما برای افکته کدوما برای ولوم
بعد اونایی که حس کردم برای ولومن همشونو کم کردم :)🤣
هی از فاطمه میپرسیدم الان چی؟ الان کم شد؟
هیچ تغییری نمیکرد ، آخرش رفتم سراغ سیستم اصلیه و ولومو از اصلش کم کردم و بعد جفتمون مثل چی دوییدیم رفتیم :))