با توجه به چشمای عقابی هستی، کراششو اون طرفِ خیابون پیدا کردیم
احتمالا داشت میرفت خونه مشقاشو بنویسه
ان شالله که خیره
فاطمه خیلی سوسکی میگفت بچه ها اونجا رو نگاه کنید ببینید طرف چه خوشگله
من: برگردوندن سرم به ضایع ترین شکل ممکن
بچه ها: پاره شدن
فاطمه: خود زنی
خلاصه تا جان در بدن بود خندیدیم و وقت رفتن رسید
فاطمه: بچه ها یه جا وایسید من برم انگشتامو بشورم
من: مگه نمیخوریشون ؟ =)
یگانه: راست میگه .
و چون یگانه تحت تاثیر بود، وحشتناک ترین سوتی ممکنو داد
جلوی کراشِ فاطمه که کلاه سرش بود بلند گفت: چه کلاهشم با لباسش ست کرده
طرف قشنگگ شنید و برگشت نگامون کرد😃
حالا یگانه میخواست جمع کنه گفت نهه با اون نبودم مگه فقط اون کلاه داره
خیابونی که هیچکس جز اون کلاه نپوشیده بود:
بهرحال گذشت و راهمون جدا شد و فاطمه و هستی رفتن و من و یگانه از یه طرف دیگه رفتیم