و چون یگانه تحت تاثیر بود، وحشتناک ترین سوتی ممکنو داد
جلوی کراشِ فاطمه که کلاه سرش بود بلند گفت: چه کلاهشم با لباسش ست کرده
طرف قشنگگ شنید و برگشت نگامون کرد😃
حالا یگانه میخواست جمع کنه گفت نهه با اون نبودم مگه فقط اون کلاه داره
خیابونی که هیچکس جز اون کلاه نپوشیده بود:
بهرحال گذشت و راهمون جدا شد و فاطمه و هستی رفتن و من و یگانه از یه طرف دیگه رفتیم