خیلی شلوغ بود و گفتم بیخیال دیگه نمیتونم بغلش کنم ..
لحظهِ آخر موقع بیرون رفتنش از درِ حسينيه به مسئولمون گفتم میشه لحظه آخری بغلشون کنم..؟
و گفت خانم علیوردی یه لحظه وایمیستید دخترمون بغلتون کنه؟
؛کاتوره
جزئیات امروزو عسل میگه فور میکنم😂
موقع خدافظی: دیگه نگم دیگه . فور و این داستانا عسل جون .
من: 😀😂
؛کاتوره
بعد رفتم حسینیه و نشستم پای سیستم و استرس از همه جام میبارید .
ویدیو پروژکتور وصل نمیشد و من انقدر استرس داشتم دیگه داشتم روانی میشدم