بعد رفتم خونه و دیدم انگار بمب زدن انقدر نامرتبه . مجبور شدم کلی تایم بزارم برا مرتب کردنش و کارامو راست و ریست کردم و رفتم حموم که بریم هیئت فضاسازی 🤝
من به یگانه گفته بودم لباس کُلفتیاتو بپوش قراره حمالی کنیم ولی اون فقط خندید
ولی اونجا میتونست گریه کنه 😔😔
اولش کل پشتی های مسجدو سروسامون دادم هم اندازه ها و هم شکلا رو گذاشتم پیش هم
بعد فرشا رو صاف کردم
بعد رفتم سراغ جاروبرقی غول گنده 🤝
و اولین سوتیم پیش استاد اینجا بود .
هندزفری زده بودم داشتم جاروبرقی میکشیدم استاد اومده داره صدام میکنه و من کلا تو دنیای خودم بودم =)))))
تهش که فهمیدم اومد گفت چی گوش میدی بچه و هندزفریو گذاشت تو گوشش و آبرو بود که داشت میریخت و میریخت =)))))))))))))))
حداقلش خداروشکر فارسی نبود و محتوا رو متوجه نشد =)))
رفتم پیش یگانه و کتابخونه کوچولوهای حسینیه رو همت کردیم و همشو از نو چیدیم
داشم دستمال کشید بعد ریخت بیرون همرو دونه دونه خاک گیری کرد و من خشک کردم گذاشتم سرجاش
برابری برادری🤝