و اولین سوتیم پیش استاد اینجا بود .
هندزفری زده بودم داشتم جاروبرقی میکشیدم استاد اومده داره صدام میکنه و من کلا تو دنیای خودم بودم =)))))
تهش که فهمیدم اومد گفت چی گوش میدی بچه و هندزفریو گذاشت تو گوشش و آبرو بود که داشت میریخت و میریخت =)))))))))))))))
حداقلش خداروشکر فارسی نبود و محتوا رو متوجه نشد =)))
رفتم پیش یگانه و کتابخونه کوچولوهای حسینیه رو همت کردیم و همشو از نو چیدیم
داشم دستمال کشید بعد ریخت بیرون همرو دونه دونه خاک گیری کرد و من خشک کردم گذاشتم سرجاش
برابری برادری🤝
یه جایی باید نردبون میاوردن که یسری چیزا رو وصل کنیم ، بابام و با دوتا آقای دیگه بودن
همینجوری داشتن میومدن دیدم عه . یکیشون آ سیدِ فاطمست که =)))))