رفتم پیش یگانه و کتابخونه کوچولوهای حسینیه رو همت کردیم و همشو از نو چیدیم
داشم دستمال کشید بعد ریخت بیرون همرو دونه دونه خاک گیری کرد و من خشک کردم گذاشتم سرجاش
برابری برادری🤝
یه جایی باید نردبون میاوردن که یسری چیزا رو وصل کنیم ، بابام و با دوتا آقای دیگه بودن
همینجوری داشتن میومدن دیدم عه . یکیشون آ سیدِ فاطمست که =)))))
آ سید یه نگا به من انداخت من یه نگا بهش بعد گفتم عه عسل ماسک نداری خطر خندیدنت بالاعه سریع محلو ترک کردم .