ببینید خواهر من یه عروسک قدبلند داره ، ازینایی که همقد خود بچه هاست . بعد چشماشم باز و بسته میشه
اینو اکثرا میاره روی مبل کنار خودش مینشونه ، بعد دیگه میره بخوابه و عروسکه همونجا میمونه
بعد ساعت شیش هنوز آفتاب در نیومده دیگه ، من چندباره که میخوام از اتاقم بیام بیرون میبینم یه دختربچه روی مبل نشسته یا وایستاده و با چشمای نیمه بازش داره منو نگا میکنه =)))))
وای بار اول که خیلی بد بود ، صورتشم وسط ورودی در اتاق من بود باهاش چشم تو چشم که شدم نزدیک بود جیغ بزنم 🤣🤣🤣
خلاصه که پامیشم آماده میشم و با گفتن پیام های دوستداشتنی ای به نوری جان ، به سمت مدرسه حرکت میکنم .
اون روزی که برف زیاد اومده بود داشتم خوشحال و سر زنده میرفتم مدرسه
داشتم آهنگ میخوندم برا خودم بعد یه صحنه ای رو دیدم که صدام قطع شد اصلا .
یه گربهی مرده کنار پیاده رو دیدم که توی برف افتاده بود .
اصلا خیلی صحنه فجیهی بود
کاش نمرده بوده باشه و خواب بوده باشه .
خب خلاصه رفتم مدرسه و زنگ اول دینی داشتیم ، معلممون تدریسشو کرد و اومد روخوانی بپرسه
نوبت یکی از بچه هامون که خیلی طنزه شد ، این خیلی عادی و معمولی شروع کرد به خوندن آیه اول
تا آیه رو که تموم کرد یهو صداشو کلفتت و دورگه کرد گفت الللللههههههههه [با لحن اینایی که قاريا رو تشویق میکنن]