ولی میدونید قبلا چه احساسی داشتم ؟
مثلا یطوری که منم برای بچهها یه صندوقچه خاکی ام که هر از گاهی میرن سراغش
ولی سارا بهم ثابت کرد واقعا همون عسلی ام که قبلا براش بودم و چه بسا بهتر .
یه حس ذوق اضطرابی ِ درونی ، حس اینکه دقیقا دلت هُری ریخت پایین و تو حتی افتادنشو حس کردی ، اون لحظه ای که قلبت برای تپیدن جا نداره و میخواد از قفسهی سینهت در بیاد ، اون لحظه ای که تماماً خالی میشی و هیچی توی سرت نمیچرخه .
؛کاتوره
یه حس ذوق اضطرابی ِ درونی ، حس اینکه دقیقا دلت هُری ریخت پایین و تو حتی افتادنشو حس کردی ، اون لحظه
امروز توی خیابون وقتی داشتم قدم میزدم خیلی یهویی دیدمش، و تمام این احساساتو بعد از چندماه دوباره زندگی کردم .