من توی حالت دیفالت : انداختن وحشتناک ترین و سنگین ترین تیکه های ممکن به بچه ها و اذیت کردنشون تا سر حد مرگ
من وقتی یکیدیگه از گل بهشون نازک تر میگه : راه انداختن آبشار نیاگارا و فحش دادن به ابا و اجداد طرف
بعد جالبه این دوتا نشسته بودن داشتن با هم حرف میزدن میخندیدن به کتفشونم نبود بعد من با بغض سگی و اعصاب سگی تر یه گوشه :
چشمام خشکی گرفتن و مجبورم هر ثانیه پلک بزنم تا درد نگیرن
سرم سودا داره و خشکی گرفته
گوشام خشکن و ارتعاشاتو بد میرسونن
این وسط موهام جبران تمام خشکیا رو میکنه و میشه ازش لیتری روغن گرفت .
وای ولی این خشکی چشم خیلی اذیت کنندست همش احساس خستگی میکنم
[نه اینکه قبلا نمیکردم مثلا]
صبح زنگ اول یه امتحان نچسب زمینشناسی داشتیم و گند زد به حالم ولی فاکتورش گرفتم از امروز
زنگ بعدش دبیرمون آخرین مباحث ریاضیو تدریس کرد و اومد سریع تمرینا رو حل کنه ؛ بعد منم داوطلب بودم گفت نه خودم سریع براتون حل میکنم امروز جمعش کنیم
بعد منه 💔 شده با لوس ترین حالت ممکن : خانوووووم
معلممون : پاشو بیا 😂😂
حالا چون باید تند مینوشتم یهو هول شدم در ماژیکو نمیتونستم باز کنم 😀😂
همکلاسیم از روی کرم از تهه کلاس : خانممم [فامیلیم] عجله کن دیگه
من پای تخته : خفهه شو بابا *با لحن جواد عزتی 🤣🤣