من از یه اتفاقی با حالت خیلی بیچارگی ای میترسم ،
خدا : خودشهه . وقتشه هزار بار سرش بیارم
من الان از حموم نصفه اومدم با یه بدن کفی ، موهای چرب و با حوله تن پوش روی تخت نشستم و با بغض منتظرم بابام بیاد خونه آبگرمکنو روشن کنه چون کسی قلق روشن کردن شمعکشو بلد نیست .
همین اتفاق یه بار چند وقت پیش برام پیش اومد و من میخواستم برم جایی و اتفاقا خونه هم تنها بودم و دیرم شده بود
اومدم وسط پذیرایی با جیغای بنفش گریه کردم و به شمعک آبگرمکن فحشای خارمادر میدادم .
بهرحال ، هر دو ثانیه یه بار دارم عطسه میکنم و لگن قرمزه صبرم کاملا داره با آب جوش جهنمی سرازیر میشه .