ما دو تا بیلبورد بزرگ وسط شهر زده بودیم و بنر مراسمو همه جا پخش کرده بودیم ، خیلی شلوغ شده بود بحمدلله
فاطمه و هستی قسمت جذب بودن و باید از دخترا اسم و شماره تلفن میگرفتن بعد خودکار نداشتن
هستی از اون طرف حسینیه : عسللل خودکار دارییی؟
من از این طرف حسینیه : ۱۰ میگیرم بهت قرض بدممم 🤣🤣🤣
خلاصه منم سرگروه پذیرایی بودم ؛ بچه ها شیرینی و میوه و شکلات میدادن منم باید هدیه دخترا رو میدادم که مسئولمون خیلی سفارشی گفته بود این وظایف عسله
و بعدش انقدر سخت بودن این کار بهم فشار آورد که مودم به مسئولمون :
[تو چی دیدی تو من که من ندیدم خودم]
شما نمیدونید چه دردسری بود
- اینا چی ان ؟
- فقط برا دختران ؟ منم دختر بابامم
- یدونه بده خواهرم کلاس زبانه نیومده
- دو تا بده برا نوه هام ببرم
- دخترم امتحان داشت نیومد بده براش ببرم
- چه خوشگله دوتا بده