و کارمونو هم تا جایی که میتونستیم خوب انجام دادیم ، هی سعی میکردیم ادامه بدیم و مکالمه منوفاطمه طوری بود که [فاطمه من دیگه nmt ]
[عسل باور کن منم nmt]
بعد دوباره ادامه😂😭
هستی هم داشت کمک یکی از خادما میکرد و دختر کوچیکشو آروم میکرد ، نینی در بغل نینی 🤏🏻
یکی از دخترامون میخواست عکس بگیره بعد فاطمه گفت فقط هستی قلق قیافه های ما رو داره بزار اون بگیره :)))
[طوری که عکاس تمام لحظاتمون هستیه >> ]
من موقع نوشتن تاریخ تولد هر کی که میگفت آبان : عهه تو هم آبانی ای؟ بگو پس چرا انقدر ازت خوشم اومده دختر😔💘😂
یه سر رفتم بقیه غرفه های مسجدو ببینم و انقدر از شلوغ بودن و پر انرژی بودن مردم ذوق کرده بودم که میخواستم بشینم اون وسط گریه کنم😭😭😭😭🥺