سراب؛
آفتاب است و، بیابان چه فراخ!
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.
هر قدم پیش رود، پای افق
جشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
امشب
باد و باران هردو میکوبند:
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کوشند.
میخروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر برخویشتن پیچید ،
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
درشبی تاریک.
. محراب
. تهی بود ونسیمی.
. سیاهی بود و ستاره ای
. هستی بود و زمزمه ای.
. لب بود و نیایشی.
. «من» بودم و«تو» یی:
. نماز و محرابی.