eitaa logo
کشوردوست
31.8هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
782 ویدیو
2 فایل
رسانه «کشوردوست»؛ راوی آنچه این شب‌ها در رواق «کشوردوست»، گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران می‌گذرد... ارسال روایت‌ها و تولیدات: @khamenei_contact_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
50M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 ببینید؛ نسخه کامل قسمت هفتم ویژه برنامه «کشوردوست» 💻 رواق کشوردوست؛ گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران 👈به روایت‌گری حاج حسین یکتا 📽 پخش قسمت آخر؛ امشب ساعت ۱۹:۴۵ شبکه سوم سیما و ساعت ۲۲ از شبکه افق ایتا | بله | روبیکا | سروش 🖥 @Keshvardust_ir
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 متفاوتی به هفتمین و آخرین شب ویژه برنامه «کشوردوست» 📹 این برنامه که در رواق «کشوردوست»؛ گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران ضبط شده بود در ایام هفته دفاع مقدّس از شبکه سوم سیما و شبکه افق پخش شد. 📱 @Keshvardust_ir
30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر و بزرگتر از دست دادیم... 🌷 فرزند شهید سلامی: تحمل ندیدن امام شهید خیلی سخت است... 👈از طلب حلالیت تا عشق به رهبر شهید بخاطر ایران؛ حرف دل این‌شب‌های زائران رواق کشوردوست در قسمت دوم سری جدید مجموعه «آقای کشوردوست» ▫️رسانه «کشوردوست» را دنبال کنید👇 📱 @Keshvardust_ir
💗 کُلوا مِن طیبات 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ حاج حسین یکتا روی جایگاه می‌رود. لکه‌ی ابری کوچک جلوی ماه را گرفته. آسمان فقط همان یک لکه ابر را دارد. به ساختمان روبه‌رو نگاه می‌کنم. پنجره‌هایش افتاده‌اند و از توی اتاق، نور قرمز به دیوارها پاشیده است. عکس آقا از روی دیوار به همه‌ی ما نگاه می‌کند. لکه‌ی ابر کم‌کم دور می‌شود و رگه‌هایی از مهتاب دیده می‌شود. ✏️ حاج حسین از آقا روایت می‌کند. می‌گوید: «هرسال هفته‌ی دفاع که می‌شد، گلزار به گلزار می‌گشتم و از شهدا می‌گفتم. امسال به گلزار ولایت آمده‌ام.» صدای گریه‌ی مهمان‌ها بلند می‌شود. حاج حسین می‌گوید آقا مهمانی خصوصی گرفته و حتماً امشب نظاره‌گر ماست. دوباره صدای گریه بلند می‌شود. این‌بار تیر خلاص را می‌زند و قلب‌ها را متوجه آقای شهید می‌کند. می‌گوید: «آقا دارد برایتان رزق طاهر می‌گیرد و لقمه می‌کند. آقا عند ربهم یرزقون شده.» ✏️ امشب برایتان برگه‌ی مأموریت صادر می‌شود. رو به عکس آقا می‌کند و می‌گوید: «اینا ظهور می‌خوان، آقا.» صدای گریه‌ها قطع نمی‌شود. حاج حسین یکتا برمی‌گردد سمت ما و می‌گوید: «کُلوا مِن طیبات.» لکه‌ی ابر دیگر نیست. ماه کاملاً پیداست. 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۵ 🖥 @Keshvardust_ir
💗 شهادت خانه 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ یک‌بار از اول تا وسط رواق کشوردوست می‌روم و دوباره برمی‌گردم. از دور نگاه می‌کنم. انگار جایی که هستم روی این زمین نیست. سکوت، آرامش، عطر خوش و اشک؛ این چندتا چیز را یکجا وسط شلوغ‌ترین جای تهران، میان مردم، نمی‌شود پیدا کرد. این حس و حال فقط برای حرم‌هاست. ✏️ کمی جلو می‌روم. شمعدانی‌ها مسیر را روشن کرده‌اند. با خودم می‌گویم چند شهید اینجا آمده و رفته؟ چند تا آدم آمده و شهادت‌نامه‌اش امضا شده و رفته؟ چند نفر صبح شنبه در این خیابان شهید شدند؟ ✏️ انرژی این رواق آن‌قدر زیاد است که همه با سکوت و احترام قدم برمی‌دارند. گوشه‌ای می‌ایستم. نمازم را رو به قبله‌ای که به شهادت‌خانه‌ی آقا می‌رسد می‌خوانم. دو رکعت هم هدیه می‌کنم به آقا. دیوارها و پنجره‌ها شاهدند؛ اینجا شهادت‌خانه است. 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۶ 🖥 @Keshvardust_ir
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷ای عزیز دل من! تو کدامین سروی؟ 📱قاب‌هایی از رواق کشوردوست؛ گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران 💻 @Keshvardust_ir
کشوردوست
❤️همسایه آقا 📩 | قسمت اول: خواهرم تماس گرفت که همسایه‌بالاییشان فوت شده. گفت یکی دو ساعت دیگر، مجلس فاتحه‌خوانی دارند، سریع بیایید با هم برویم در مراسم شرکت کنیم. یک‌ کوچه با خواهرم فاصله داشتیم. تقریباً در موازات هم بودیم، اما یک پارکینگ طبقاتی بزرگ حائل بین دو کوچه شده بود. ✏️با توضیح مختصر خواهرم، بدویی جمع‌وجور کردیم و با هم رفتیم منزل همسایهٔ بالایی. ✏️تا آن روز، نه خواهرم و نه هیچ‌کدام از همسایه‌ها نمی‌دانسته‌اند که همسایهٔ طبقه سوم/ یا چهارمشان، دخترعموی آقاست. گویا دختر عمو متخصص زنان بوده. حالا پیر شده بود و تنها زندگی می‌کرد. شنیدیم در روزگار تنهایی، آقا هوایش را داشته. و حالا همسر، خواهر و خانوادهٔ آقا، برای دخترعموی مرحوم، مراسم گرفته بودند. همسر و برخی از نزدیکان آقا روی صندلی صاحب‌مجلس نشسته بودند. در بدو ورود یا وقت خروج از مجلسِ‌خودمانی چند ده‌نفری، به ایشان تسلیت می‌گفتیم. ✏️چهرهٔ مهربان همسر آقا، و شباهت بی‌نظیر خانم کناردستیشان به آقا، نمی‌گذاشت سرت را بیندازی پایین و مثل بقیه مجالس، حواست به قرآنی که می‌خوانی باشد. یکی دو سال قبل از اینکه همسایه خواهرم باشیم، اتاقِ رو به بیرونِ همان خانه‌شان شده بود اتاق من. ✏️از آنجا که منزل ما در شهریار بود و محل کارم در نزدیکی خانه آن‌ها، اتاق رو به بیرونِ بچه‌هایش را در اختیار من قرار داده بودند که روزهای وسط هفته، برنگردم شهریار. یک‌سالی در آن اتاقِ رو به بیرون زندگی کردم. آن‌قدری اتاق خودم شده بود که حتی کامپیوترم را هم با خودم آورده بودم. ✏️و حالا من در دویست‌ونهمین شبِ پس از شنیدن خبر شهادت آقا، در میان جمعیت انبوهِ عزاردار، درست روبه‌روی همان اتاقِ رو به بیرونِ آن روزهای خودم نشسته‌ام. ✏️مردمِ گریان دارند به روایت‌های حاج‌حسین یکتا گوش می‌کنند، و قبل از او به توضیحات راوی‌ای که می‌گوید این ساختمانی که می‌بینید، اینجا وجوهات بود، این یکی مرکز پاسخگویی به احکام شرعی، آن پشت، یک پارک کوچک بود، اینجا پارکینگ طبقاتی،.... و من تمام‌مدت زل زده‌ام به پنجرهٔ آویزانِ اتاقی که یک سال تمام در آن زندگی کرده بودم. زل زده‌ام به طبقهٔ سوم یا چهارمی که حالا با لامپ‌های قرمز و سبز فضاسازی شده، و دارم روزی را  به یاد می‌آورم که آمدیم در اینجا به همسر و خانوادهٔ آقا بابت درگذشت دخترعمویشان تسلیت گفتیم. سوم مهر ۱۴۰۵ ادامه دارد... 📝 ریحان شریف 📱 @Keshvardust_ir
کشوردوست
❤️همسایه آقا 📩 | قسمت دوم: حاج‌حسین یکتا دارد از سبک‌زندگی آقا روایت می‌کند.‌ اما من دائم دارم این ویرانه‌ها را با روزهای سالمشان تطبیق می‌دهم که موقعیت مکانیِ درست هرکدام به دستم بیاید. که ببینم این یکی خانهٔ کیست و آن یکی کدام کوچه است. ✏️او دارد بدون وقفه دکلمه می‌خواند و من دارم به پشتِ جایگاه شبیه‌سازی‌شده به جایگاه واقعی آقا نگاه می‌کنم که ببینم آیا اینجا مقابلِ همان درِ عطارد خودمان است؟ همانجایی که همسایه بالایی خواهرم فوت شد، اما این‌بار نه دخترعموی آقا؛ که همسر حاج‌آقا ملکی، مؤذن آقا. ✏️اول صبحِ عید‌فطر سال۹۴، خبر رسید حاج‌خانم ملکی در حین وضو برای نماز عید فطر، سکته کرده و همانجا فوت شده. و حالا ما خانوادگی، بعد از نماز عید فطر می‌رفتیم منزل حاج‌آقا برای عرض تسلیت. تنها ده روز از فوت مادر خودمان می‌گذشت. حاج‌آقا که ما را مقابل درِ خانه‌اش دید، خطاب به من و خواهرم گفت شما با این احوال خودتان، چرا آمده‌اید اینجا؟ ✏️وقتی وارد خانه شدیم و در میان جمعی که برای تسلیت آمده بودند نشستیم، حاج‌آقا آمد پیشمان و آرام در گوشمان گفت: هیچ می‌دانید صبح چه کسی روی این صندلی نشسته بود؟ ✏️آقا بعد از بازگشت از مصلی، به محض شنیدن خبر، بلافاصله و قبل از مراسم دیدار با مسئولین، آمده بودند برای تسلیت به خانواده حاج‌آقا، و سپس رفته بودند به مراسم هرساله صبح عید فطرشان برسند. ✏️به یاد می‌آورم که همان اول صبحی که ما برای تسلیت رفته بودیم، همسر و خانواده آقا هم مقابل روی ما نشسته بودند و قبل از هر مهمان غریبه‌ای، ایشان آمده بودند برای تسلی و سرسلامتی حاج‌آقا. درحالیکه می‌شد روز بعد، یا ساعات بعد از دیدارِ روز عید بیایند. ✏️دارم به لامپ‌های قرمز و سبز فضاسازی‌شدهٔ داخل این مکعب‌های خاکسترگرفتهٔ خالی، و سیم‌پیچی‌های رها و در و پنجره‌های آویزان از هرکدامشان نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم از دل این غبارها، خاطرات را شفاف‌تر بیرون بکشم. ✏️راوی همچنان از ساده‌زیستی همسر آقا می‌گوید و من در این گوشه از خرابه، بی‌آنکه خط و ربطی برای خودم کشیده باشم، تمام خاطراتم را به ایشان منتهی می‌‌کنم. ✏️حاج‌حسین دیگر ساکت شده. در میان دکلمه‌اش، «ببین می‌توانی بمانی بمان» ِ مهدی رسولی پخش می‌شود. مردم بر سر و سینه می‌زنند، اما من فارغ از محیط، زل زده‌ام به طبقات ساختمان روبه‌رو و نماز همسر حاج‌آقا را در ذهنم مرور می‌کنم. همان که در مقابل همین درِ عطارد، پشت همین جایگاه کنونیِ رواق کشوردوست، به تعداد محدود، شاید ده نفر، شاید کمی بیشتر، ایستادیم و به امامتِ پسر ارشد آقا برای همسرِ خادمِ خانهٔ آقا نماز خواندیم. پنجم مهر ۱۴۰۵ 📝 ریحان شریف 📱 @Keshvardust_ir